عین عشق
دچارباید بود ....دچاریعنی عاشق.....وچه سخت است که ماهی تنها دچار آبی بیکران باشد
افسوس... تا می رسم ،چراغ رفتنها بی شمار سبز می شود باز من مانده ام و دسته گل و ثانیه های سبز چهار راه دوباره می ایستم کنار ماشینهایی که می روند ومنتظر می مانم تا ثانیه هاس سرخ تاچراغ قرمزی دیگر... قاصدک... منکه از وسوسه سیب به زمین افتادم آسمانم عشق بود بی ستونم همه ابر تیشه ام مشتی برق ظرف مجنون اساطیری من خواب شکست گفته بودی همه عمر که پریدن از خانه خود پرزدن است سر هر کوی گذشتن انتظاری مرده اس بوی پیراهن این کهنه لباس بارها از دل باد پرید قاصدک! آسمانم طمع سرخ غروب دارد باز به زمینم بنگر آفتابگردانها همه آواره شدند... چشمهاشان همه می پندارند آسمان خاکی است قاصدک! توکه از خود پریدی آسمانت دل شد آیا خبری از شب بارانی من برده ای؟ که چرا اسمانم گل شد؟ ساکش را از پله های مینی بوس به پایین انداخت .خودش هم بدون اینکه پایش را روی پله ای بگذارد کنار ش به پایین پرید.مینی بوس که رفت ،ساکش را همانجا گذاشت و به سمت جاده روستا قدمهایش را تند کردولی مثل 13 سال گذشته که از روستا وتمام مردمش ،با دستهای خونی وپای شکسته فرار میکرد،توان دویدن نداشت .هراز گاهی به پشت سرش نگاهی می انداخت .کسی به دنبالش نبود .دودسیاهی هم دیده نمی شد.وصدای فریادی به گوشش نمی رسید.ولی صف طویل درختان تبریزی پای دامنه کوه ،دورتادورش ،مثل میله های زندان ،نفسش را میگرفت.دست خودش نبود.چشمانش سالها به دیدن میله های آهنی عادت کرده بود. سر جاده خاکی روستا ایستاد .مردد بود.مردمی که هرازگاهی از کنارش رد می شدند ...جای تعجبی برایشان نداشت...مثل غریبه ای کنار جاده ایستاده بود. گردو غبار ماشینی که با سرعت جاده را رد کرد،از جلوی چشمانش که کنار رفت.زنی با سبدی پرازانجیر در دستش وپسر بچه ای که لبه چادرش را گرفته بود در مقابل چشمان سیاوش ظاهر شدند.چندقدمی که از کنارش رد شدند.سریع دست پسر بچه که عقب تر از مادرش افتاده بود را گرفت.کمی که چادرش روی شانه هایش کشیده شد. به سمت سیاوش برگشت. زن صورتش را تا زیر چشمانش با دنباله روسری گلدارش بسته بودو فقط چشمان سیاه نمدارش تنها عضو پیدای صورتش بود. _خانم میشه چند لحظه بایستید؟...خواهش میکنم... زن عقب تر امد.درست روبه رویش ایستادولبه روسریش را تا زیر پیشانیش پایین کشید .ومحکم ترش کردوبا دستان لرزانش سبد انجیر را به دست پسر بچه داد: _پسرم...تو سبدو ببرخونه من هم الان میام... پسر ک که از مقابل چشمانش توی پیچ کوچه ناپدید شد.به اطراف سری چرخاند وآرا م صورتش را به سمت سیاوش چرخاند : _بفرماییدآقا... _شما...شما...شیرین دخت ...دختری به نام شیرین دخت می شناسید...؟ _شیرین دخت؟ سیاوش سرش را پایین انداخت وبا دستمالی که از توی جیبش بیرون کشید عرق گردنش را پاک کرد: _همون دختری که... زن از کنار سیاوش چند قدمی جلوتر رفت وخاک چادرش را تکانی دادوبدون اینکه به سیاوش نگاهی بیندازد حرف سیاوش را قطع کرد: _حالا فهمیدم...همون دختری که سالها پیش چندروز به مانده عروسیش رخت سیاه تنش کرد؟ عجیبه...بعداز این همه سال یکی پیدا شده یادی از اون دختر بخت برگشته بکنه؟دنبال من بیایید.. اینجا ایستادن خوبیت نداره....سالهااون دخترو می شناختمش... سیاوش به دنبالش راه آفتاد...می ترسید از همه چیز..حتی.از روبرو شدن با چشمان سیاه شیرین دخت... زن جلوترتوی کوچه های روستا قدم بر میداشت و آرا م و با صدایی لرزان حرف میزد: _شیرین دخت به شما نگفته بود که اگه برید...اگه فرار کنید...اگه مثل مرد نمونید... وبه گناه نکردتون و خونی که به دست شما نریخته اعتراف نکنید...اگه فرار کنید و تنهاش بزارید...خودشو توی همون آتیشی که که معلوم نشد به دست کی روشن شده بودو پاسوز همه شده بود می سوزونه... سیاوش آب دهانش را محکم با بغضش فرو داد.آنقدر ناخنهایش را توی مشتش فرو برده بود که رگه های خون زیر ناخنهایش پیدا بود.خودش را با چند قدم بلند به زن نزدیکتر کرد تا صدایش را بهتر به گوشش برساند: _ولی من...اگه می موندم ...همه اتفاقات ،کشتن بابای شیرین دخت...آتیش زدن خونه...همه روسر من خراب می شد.گفتم اگه بمونم دیگه هیچوقت دستم به شیرین دخت نمی رسه...ولی رفتم... هم گناهکار شدم و هم عشقمواز دست دادم... هردو همزمان ایستادند.خودش بود.هنوز جای سیاه مانده دوده آتش روی دیوار خانه پیدا بود.زن دستش را توی گودال کوچک کنار در فرو برد و کلیدی بیرون آورد ومقابل سیاوش گرفت: _براتون بهتره که منتظرش نمونید...سالهاست این کلید دست منه ...به غیر از شما کسی دنبالش نیومده... سیاوش در خانه را که باز کرد.از حیاط فقط چندتا درخت خشک مانده بود ،خاک شوره بسته پاغچه و شال سفید رنگی که سالها رنگ سیاه ماتی به خود گرفته بود و لای شاخه های درخت گیر افتاده بود.باد می وزیدو محکم آنرابه تنه اش می کوبید.شال را از شاخه های درخت باز کردودور گردنش انداخت: _پس ...پس شیرین دخت چی شد؟کجا رفت...؟ صدای زن از پشت در آرام شنیده می شد که لحظه لحظه دورتر می شد: _شاید اگر نمی رفتید سرنوشت اون دختر فرق می کرد...ولی دیر شده بود...اگر الان اینجا بود حتما نمی شناختیدش... به انتهای کوچه باغ که رسید کمی مکث کرد. توی ایوان بزرگترین خانه روستا ایرج خان کنار پسرش ایستاده بود. پیپی گوشه لبهایش با سبیلهای کلفت سفید گذاشته بودو گاهی دستهایش را روی سر پسرک می کشید و از آن بالاهمه روستا را با نگاهش می پایید.چشمش که به زن افتاد ،صدای خشک و گرفته اش را بلندکرد : _کجا بودی شیرین دخت؟...معلوم هست کجایی وهواست کجاست زن ؟... بچرو تنها تنها می فرستی..نمیگی طوریش میشه...نا سلامتی تو مادر این بچه ای....نکنه باز فیلت یاد هندستون کرده... شیرین دخت سریع چادرش را روی نرده های پله انداخت وآنهارا دوتا یکی کرد.اشکهایش را پاک کردوسینی چای را جلوی ایرج خان گذاشت...وبا نگاه رقت انگیزی تمام هیکل زمخت ایرج خان را چشم چرخاند... خواست از مقابلش بلند شود که ایرج خان دستش را محکم توی دستش گرفت وسر جایش نشاند: _اینو بدون شیرین دخت ...منم که هنوز اسیر چشمات موندم..اگه اون پسره باز پیداش بشه... با این سروشکل مطمئن باش این مجنون قدیمی تفم توی صورتت نمی ندازه... من اگه توی اون اوضاع غریب زیر پروبالتو نمی گرفت که الان ... شیرین دخت دستش را از توی دست ایرج خان بیرون کشید وبه سمت اتاق دوید.اینه چهارگوش خاکی گوشه اتاق را جلوی صورتش گرفت وبا 2 انگش خاک وسط آینه را کنار زد. دنباله روسریش را از روی صورتش کنار برد.به سیاوش راست گفته بود.شیرین دخت 13سال پیش... توی همان آتش سوخته بود. _باور نمی کنی،نقل من نیست،نقل همه مردم محلس،شب تا صبح سرتومی کنی تو لونه کفتراد آنوقت می گی که حرف مردم باد هواست. با صدای تیز دمپایی ننه کوکب که جلوی در اتاق جفت روی زمین انداخت،ظرف آب کبوترا از دست عباس روی زمین افتاد...سرش را به سمت ننه کوکب چرخاند وچشم به دهانش دوخت که تندوتندبه هم می خورد. _گلنار عین دختر خودمه...پاشو روفرش حروم نزاشته که بخواد لقمه حروم بخوره...تو شیر می خوردی که همسایه شدیم...به دنیا اومد مادرش حتی صدای گریه بچشو نشنید...باباشم تا زنده بود لقمه از دهن خودش می گرفت و میزاشت تو دهن این دختر...حالا نمی دونم... قالیچه قرمز دستبافت یادگارخانم جان را محکم روی نرده های ایوان کوبید...چشمانش را تنگ تر کرد و دهانش را بست تا خاکش را نخوردوروی سنگ های آفتابخورده ایوان پهن کرد. _ننه...توکه همش میگی گلنار شیرپاک خوردش...پس چرا زبون با زبون مردم می چرخونی... که میره خونه اکبر آقا برای...استغفرا... عباس جارو را توی آب حوض زد ... چندبارلبه حوض کوبید و ازلای نرده های چوبی ایوان به دست ننه کوکب داد. جارو را که گرفت دو طرف چادرش را پشت گردنش بست و محکم روی قالیچه کشید. _اینگه گلنار شیرپاک خوردش حرفی نیست...حرف...حرف اکبر آقاست...از وقتی زنش علیل افتاد گوشه اون خونه دراندشت...هزارجورحرف و حدیث از اون خونه در اومد...که زنشوچیز خورکرده...خدا عالمه که پشت در بسته اون خونه چی میگزره... ننه کوکب دستاشو که به طرف آسمون گرفته بود پایین آوردو سرش را تکان داد.لبه چادرش را گوشه دندانش گرفت...سینی برنج را روی چوبهای نرده گذاشت و انگشتای پیرشو روی دونه های برنج تاب داد. _ننه...میرزا می گفت:خودم واسطه کار گلنار شدم...خودمم می دونم کجا بفرستمش که لبه چادرش خاک حروم نشینه... سینی برنج را توی دستان ننه کوکب نگه داشت و مشتش را پربرنج کرد...کف لانه کبوترها ریخت و درقفس را محکم بست.سرش را که چرخاند ،چشمان گردشده ننه کوکب هنوز به عباس بود.انگار می خواست حرفی بزنه که با یک نفس بلند حرفش را خورد. _ننه تازه میرزا گفت:برام یه کار دست و پا کرده...فقط باید جنمشو داشته باشم...می گفت:خودش برام پیش قدم میشه...آستین بالا می زنه... لبخندی صورت عباس را گرفته بود...گردنش را بالا گشیده بود وچشمانش را سرتاسر آسمون می چرخاند...میون حرفهایش دانه دانه تخمه آفتابگردان را از جیب شلوارش بر می داشت و دانه هایی که توی هواپرت می کرد با دهانش می گرفت. ننه کوکب باکاسه سفالی از توی حوض، آب برمیداشت و نم نم روی موزاییک های حیاط می پاشید...چادرش را روی صورتش جلو کشید و با قیمانده آب را روی خاکهای نرم جلوی در حیاط ریخت.سرش را چندبار سرتاسر کوچه چرخاند.در حیاط راآرام بست وهمانجا روی پله های آجری جلوی در نشست.اینبارصدایش را آرام ترکرد: قربون شکل ماهت برم ...حرف میرزا درست...ولی ننه جان خودم شنیدم که می گفتن...اکبر آقا به گلنار که جای دخترشه ،نظر داره...زنش که سالها اجاقش کور بود گوشه خونه افتاده...اولاد که نداره...بالاخره باید یکی باشه که ثروت کلون اکبر آقا بر باد نره. عباس نگاهشو از کبوتری که توی آسمان پرواز می کرد گرفت...تخمه های توی دستش را گوشه ای پرت کرد...پشت کفشش را بالا کشید وبندش را پشت پایش بست تا دو انگشت جای خالی پشتش، پاهایش را بیرون نیندازند.یقه پیرهنش را بالا داد وبه سمت در حیاط دوید. ننه کوکب خودش را از جلوی پله ها کنار کشید و به دنبالش را افتاد: _کجا میری عباس؟شر به پا نکنی...آقات بیاد شاکی می شه... قدمهایش را دوتا یکی کرد.بدون اینکه سرش را بچرخاند...کوچه و بازارچه را رد کرد.دانه های درشت عرق روی سرو گردنش سر می خوردند.کف سرش داغ شده بود وموهای مجعدش روی شقیقه هایش چسبیده بود... صدای نفسهایش با صدای قدمهایش توی سکوت کوچه می پیچید.هنوز به دالان خانه میرزا نرسیده بود... سایه بلند چرخی را دید که از تاریکی دالان روی زمین آفتاب خورده کوچه کشیده می شد.سریع خودش را پشت تیر برق چوبی کوچه پنهان کرد....صدای چرخ پدرش خوب می شناخت.چرخ کوچه را که رد کرد.چشمش به جوجه یا کریم روی زمین افتاد.جوجه را بین آجرهای خشتی دیوار توی لانه اش گذاشت و دوباره شروع به دویدن کرد.به دالان که رسید...میرزا را دید که با عصایش لبه سکوی جلوی در ،توی سایه دالان نشسته بود.قدمهایش را کند تر کرد.نزدیک که شد، میرزا عصای چوبیش را جلوی قدمهای عباس گرفت و بلند شد. _کجا با این عجله عباس ...منتظرت بودم...قرارمون که یادت نرفته جوون... نور آفتاب که از سوراخ بالای دالان روی صورت و مووریشهای یکدست سفید میرزا پخش شده بود عباس را کمی ارام تر کرد.دانه های خاک و غبار از کنار پای عباس بلند شده بود،توی نور افتاب که تا روی زمین کشیده شده بود پرده سفیدی بین صورت عباس و میرزا گرفته بود. _نه یادم نرفته بود میرزا...اصلا برای همین اومدم.. عباس نگاه برافروختشو از در خونه اکبر آقا گرفت و به دنبال میرزا داخل خانه شد.میرزا دستش را گرفت و روی تخت چوبی کنار حوض نشاند. _شاخه درختارو نگاه کن یه هرس حسابی می خواد...منکه دیگه توانشو ندارم...خدا خیرت بده کار خودته عباس.. استکان چای را روبروی عباس گرفت و بخار چایی را که روی شیشه عینکش را گرفته بود ،پاک کردوبه چهره عباس خیره شد. _پشت لبتم که سبز شده...به آقات باید بگم که برات یه آستین حسابی بالا بزنه...کارتم با من... خدا بخواد جوره... میرزا داشت حرف میزد و صفحات کتاب توی دستش را ورق میزد.عباس نگاهش به کبوتری بود که لبه دیوار نشسته بودوسرش را مدام بالا و پایین می آورد. _هنوز هم مثل بچگی هات دنبال کبوترایی...این کبوتر چند روزیکه که اینورا پر می زنه... کتاب راکه تا نزدیک صورتش بالا آورده بود کنار گذاشت و عینک را از نوک بینی اش برداشت و به سمت حوض رفت. _تا من وضو می گیرم و نماز می خونم یه نگاهی به درختا بنداز...وسیله ها هم توی زیر زمینه... عباس دستش را توی جیبهایش کرده بود و تمام حیاط را دور می زدومدام از لای درختای شمشاد توی باغچه میرزارا با چشمانش می پایید.وقتی میرزا را توی ایوون روی سجاده اش دید و صدای الله اکبرش را شنید.کفشایش را جلوی پله های زیرزمین جفت گذاشت و پابرهنه آرام از راه پله های تاریک به سمت پشت بام رفت. کاهگل داغ پشت بام پایش را می سوزاند....با پاشنه پایش خودش را به سایه باریک بادگیر رساند و همانجا آرام نشست واز پشت دیوار آجریش کبوتر را زیر نظر گرفت....کبوتر هم همانجا لبه دیوار نشست.آرام آرام که خودش را به سمتش انداخت...کبوتر خودش را از لای دستان عباس بیرون کشید و رفت توی حیاط اکبر آقا لبه دار قالی نشست. عباس یک لحظه خواست نگاهش را از زنی که روی ویلچر کنار دار قالی نشسته بود واز حیاط بگیرد،اما چیزی نگاهش را همانجا نگه داشت. گلنار روسریش را پشت گردنش بست و موهایش ریخته توی صورتش را زیر لبه نازک روسریش پنهان کرد.ریحانه خانم شانه قالی را که روی پاهای نیمه جانش نگه داشته بود به دستش داد...گلنار شانه را روی آخرین رجهای قالی زد.نگاهش را سرتاسرش چرخاند. _دخترم گلنار....قشنگیه فرش به جایی که تو روش راه بری...اکبر آقا گفته هر وقت گلنار عروس بشه عروسیشو توی همین خونه می گیریم.به من گفته این خونه بعد از ما مال عروس و دامادشه... گلنار دستای ریحانه خانم را بوسه ای زد و سر ویلچر را به سمت حیاط چرخاندواز پله ها یکی یکی پایین برد. _ریحانه خانم شما هم جای مادری که هیچوقت ندیدمش و نداشتم...اکبر آقا و میرزاهم خدا از پدری کم نکنه...من اگه اینجا اومدم...نه به خاطربی پولی نه به خاطر نداری ...اگه از حرف و حدیث مردم فرار کردم ،خداروشکر که جایی هستم که به قول میرزا یه تارموی شما می ارزه به تموم مردم محل... گلنارهمانطور که ارام حرف می زد. با حوله صورت و دستان ریحانه خانم را خشک می کرد . پاهایش را از توی حوض در آورد.چادر سفید گلدار روی سرش انداخت وویلچر را روی فرش کنار ایوان رو به قبله چرخاند. عباس خودش را بیشتر لبه دیوار کشاند.گوشش را نزدیک تر اورد تا صدای گلنار را بهتر بشنود اما صدای در خانه را شنید. گلنار چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. اکبر آقا هندوانه ها توی حوض انداخت و دست و صورتش را شست. به سمت ریحانه خانم رفت .ریحانه خانم لبه چادرش را به دستانش داد تا خشکشان کند.اکبر آقا دستی به موهایش کشیدوروبه گلنار کرد : _خانم خیالم را حته که این دختر کنارته...خیر ببینی دخترم...می بینی ریحانه خدا بالاخره یه دخترگل مثل گلنار نصیبمون کرد... کبوتر از لبه حوض خودش را کنار عباس روی دیوار رساند وگلنار که نگاهش به دنبال کبوتر بود عباس را که لبه دیوار نیم خیز نشسته بود، دید.چادرش را جلو کشید و سرش رابا لبخند برای عباس به نشانه سلام تکان داد.از اکبر آقاوریحانه خانم خداحافظی کرد وتو دالان تاریک در ناپدید شد. عباس کبوتر را زیر پیرهنش مخفی کرد واز راه پله ها به سمت حیاط دوید. میرزا از پشت درختها سرش را به سمت عباس چرخاند وبا صدای بلندگفت: _بالاخره گرفتیش جوون ...خدا خیلی خاطرتو می خواد...کاری که بهت قول دادم جور شد...الان اکبر آقا اومد دم در گفت:به عباس بگو از فردابرای رنگ زدن وتعمیر خونش منتظرته...فقط مثل امروز از زیر کار در نری ... سرخی غروب با سرخی دیوار کاهگل دالان یکی شده بود.عباس نگاهش را از در خانه اکبر آقا گرفت وپشت کفشهایش را خواباند.تاریکی دالان را که رد کرد ،دیگر نورآفتاب کوچه چشمش را نمی زد. پایان 6/5/1388سه شنبه هميشه مثل آفتاب باش و آفتابگردانهایی كه رويشان را به سمت تو گرفته اند سیراب نورت کن تا شب لحظه ای عینک کائوچوبی بزرگش را بین صفحه های قرآن گذاشت.دستی به روی محاسن یکدست سفیدش کشید و دوباره از پنجره به در چوبی حیاط چشم دوخت.که باد پیکرسنگینش را به سنگی که مابین در و چهارچوب گذاشته بود ،می کوبید.سرش را تکانی داد وبایک یاعلی بلند شد. سماورطلایی گوشه اتاق تکانهای ریز می خوردوقطره های آب روی بدنه چینی قوری بازی می خوردند.بخار چایی هنوز از دو استکان داخل سینی که تا زیر نوار طلای لبه شان را پراز چای کرده بود،بلند می شد و بوی چای دارچین تمام فضای اتاق را پرکرده بود. با قلم سیاهرنگ فلزیش روی کاغذ کاهی رنگ که تا انتهای صفحه را با همان قلم نوشته بود،چند کلمه اضافه کرد و با مهرانگشتریش پای برگه را مهر زد وکاغذ را زیر ترمه لبه تاقچه ،درست زیر قاب عکس پسرش گذاشت. برگهای گلدانهای شمعدانی لبه پله ها هراز گاهی که آب باران رویشان سنگینی می کرد،سرخم می کردندوخاک پایشان را گود می انداختند.سجاده مخمل پهن شده توی ایوان رنگ عوض کرده بود. عصایش را در دستهایش جابه جه و پوستین قهوه ای رنگش را روی لباس یکدست سفیدش روی شانه هایش انداخت و انگشتر عقیقش را از روی سجاده برداشت و آرام به سمت حیاط رفت. در حیاط تمام باز شده بود و تا انتهای کوچه توی چهار چوب در پیدا بود. سیبها را یکی یکی از روی آب حوض برداشت و توی کاسه چینی با گلهای سرخ گذاشت ، همانجا لبه حوض نشست و سرش را به درخت کنارش تکیه داد.. دانه های تسبیح عقیق که مابین دست و عصای پیرمرد تاب می خورد وهمزمان با لبهایش آرام آرام به هم می خورد. دیری نگذشت که لبهایش از حرکت ایستاد وحلال لبخندی جایش را گرفت. مرد جوان با لباس خاکی رنگ وساکی توی دستانش از انتهای کوچه به سمت خانه آمد و توی چارچوب در ایستاد و با لبخند ونگاه نافذش ساکش را روی زمین گذاشت . لبه چفیه اش را که روی سینه اش تاب می خورد، روی شانه اش انداخت ودستش را به سمت پیرمرد دراز کرد. پیرمرد کفشها وعصایش را را همانجا لبه حوض گذاشت و همچون کودکی پابرهنه از میان آب باران وسط حیاط به سمت در دوید. نورآفتاب برگهای شمعدانی را با پرزهای سجاده مخمل به سمت خودش می کشید.صدای خشک ورق خوردن برگه های قرآن که باران جای خالی رویشان نگذاشته بود توی سکوت خانه می پیچید.نه دیگر در تکان می خورد و نه چشمان ولبهای پیرمرد.ولی نسیم از لای شاخه های درخت دستانش را آزادانه توی اب حوض تکان می دادوبوی یاس با بوی چای دارچین توی اتاق مخلوط شده بود. باغهای یکدست خزان دیده انار یکی یکی دارند از پشت چینه های گلی ودیوارهای سنگی پیدا می شوند.بادپاییزی که توی دره سرسبز کوهستانی گیر افتاده،دایره وار برگهای ریخته شده روی زمین را دور هم جمع کرده ومیون پاهایم می پیچد.سنگینی جعبه را روی بازوی چپم می اندازم .کمرصاف میکنم وگردن می کشم تا زودتراز اینکه به تخته سنگ سربالایی جاده برسم،خانه باغ و درخت چنار وسطش را ببینم. تا صدای حبیب اقا را که داشت با صدای بلند سلام میکرد،از دور شنید.نگاهش را از من گرفت.برگهای ریخته شده پای درخت را جارو زد، روی خاک باغچه ریخت و قالیچه کوچک دستباف را زیرسایه درخت پهن کرد. ساعتی بودکه نگاهم طرح آهوی روی قالیچه را دور میزد.استکان چایم سرد سرد شده بود. _روزی که رعنا به دنیا آمد این درختو براش تو بهترین نقطه باغ کاشتم...خدابیامرز هاجر، مادر رعنا،خاطر این درختو مثل خاطر رعنا می خواست...نگاه کن دوتایی باهم قد کشیدن ورعنا شدند. میون صدای زنگدار حبیب آقا ،صدای ریز رعنا ،که پشت درخت،زیرلب آواز می خواند توی گوشهام جابه جا می شد.نمی دیدمش ولی سایه بلندشو که با موهای ریخته روی شانه اش بازی میکرد ،درست کنار من روی زمین پهن شده بود. دیگر مثل گذشته توان نگه داشتن بار سنگین را ندارم.جعبه توی دستم مدام جفت شانه هایم را به سمت خودش میکشد و میون قدمهام لنگر می اندازد. از وقتی طوفان سال گذشته نیمی از دیوار گلی باغ را ریخت.دوباره بعداز گذشت سالها ،زخم حرفها و کنایه های قدیمی سرباز کردونقل جمعهای بعدازظهر کلاه دوره ای های بالای روستا شده.بارها با چشم خودم دیده ام ،هرکه از ریش سفیدهاو بزرگای ده که از کنار باغ رد می شوند واز ریختگی دیوار درختان بلند و بدون بار انار که شاخه در هم برده اند و زمین پراز علف زیر درختان را می بینند.ناخداگاه سر تکان می دهند: _کجایی حبیب...که روزگار وفا نداره...با هزار زحمت اولاد بزرگ کن ...آخرش. سرفه ام گرفته.حس میکنم یک لایه خاک روی چشمهایم را پوشانده است.پلکهایم را سریع و محکم به هم می زنم ولی هنوز دانه های ریزخاک توی چشمم است.خاک...خاک ریخته جلوی خانه عمو حیدر است که همیشه روزهای بادی ، چشم کوچک و بزرگ که از کنار خانه اش رد می شوند را بی نصیب نمی زاره.سه ماهی است که دیوار باغ و خانه اش را تخته سنگهای سفید و قهوه ای زده و تمام پنجره های چوبی خانه اش را فلزی کرده.به قول خودش: _خانه و باغ اول آبادی ...نمای آبادیه. آنوقته که نگاه سنگین و طلبکارانشو به سمت خانه حبیب آقا پهن می کنه وبا باد توی قبقبش مدام میگه: _حالا که این خونه صاحب درست و حسابی نداره ...ما باید خاکشو بخوریم. ولی حالا فقط از خانه حبیب آقا که وقتی سقف گنبدی خانه اش رنگ عوض میکند و رنگ دیوار کاهگلیش تا کمر قرمز میشود ،میشود فهمید که چه قدر باران باریده. هنوز پس از سالها وقتی نگاهم به خونه باغ می افتد، عین آنوقتها پاهایم میگیرد: _یونس جان مادر !می خوای بری وردست حبیب آقا کار کنی حرفی نیست.همه مردم میدونن اون تو رو جای پسر نداشتش قبول کرده...حلال وحروم سرشه...مردم تو آبادی روی جونش قسم می خورن...ولی مادر من می دونم تو دلت کجا گیره...جلوی تقدیرو نمی شه گرفت مادر! چیزی یکدفعه مچ پایم را می سوزاند.سریع عقب میکشم.یکی از انارها از روی جعبه توی سرازیری جاده گم می شود.در خونه عمو حیدر که به ضرب به هم می خورد،می فهمم کار پسرش بوده که دوباره با تیروکمون چوبیش پاهارو نشونه گرفته وفرارکرده.صدای عموحیدرو از گودی زیرجاده می شنوم.تا چشمش به من افتاد،انار توی دستش را به طرفی پرت کردو دستهای خاکیش را با کنار شلوارش پاک کرد.از زیر سبیلهای پرپشت جوگندمیش که مدام تکان می خورد صدایش را می شنوم: _یونس...پسر...باز داری برای حبیب انار خیرات می کنی...تنها اولادش بهش وفانکرد ،تو چرا دلسوزه اون شدی...مثل اینکه انارات زیادی کرده؟! باد جاده را رد کرده وخاک سرخ کوه و جاده را روی تمام قبرستان پهن می کند.از دورفقط زینت خانم با چادر سفیدش که مثل همیشه کنار قبر جعفرآقا خدابیامرز نشسته و علفهای هرز کنار سنگ را می کند و سنگ سیاه ایستاده بالای سر قبر حبیب آقا پیداست. تا صدای زمخت چرخهای ماشین را می شنوم ،که سنگهای ریزو درشت جاده رااز زیر لاستیکهایش پس میزند.از جایم می پرم.خودش است.نور آفتاب را که روی سقف قرمز مینی بوس ،این وروآن ور می رود ،می بینم.لباس خاک خورده ام را می تکانم وبا چند انار توی دستهایم، سایه بلند مینی بوس را روی بدنه سنگی کوه دنبال می کنم. صدای ماشینش را خوب می شناخت.سریع موهای سیاهش را زیر روسریش زد ، دنباله ریشه دارروسریش را روی شانه اش انداخت و دستی به روی دامن بلندش کشید.صدای بسته شدن در ماشین را که شنید .در چوبی باغ را باز کرد. _آقا منصور یکی از خریدارای بزرگه اناره...یه اشاره کنه تو چند ساعت ،زیر دستاش تموم انارای عروسک باغ رو گلچین می کنن.نگاش کن...فکر کنم امسالم بدجوری چشمش انارای باغو گرفته. گوشهایم به حبیب آقا بود ولی از بالای درخت نگاهم مدام به آقا منصور بود که زیر سایه بلندترین درخت انار باغ روی چهارپایه چوب گردو نشسته بودوپاروی پا انداخته بود.هم در ختای پربار انارو که از بار زیاد سرشاخه هاشون به زمین رسیده بود وبا ولع تمام ورانداز می کرد و هم چوبی که گوشه لبش گذاشته بود ومدام دورتارور لبش می چرخاند. _یونس!؟یونس!؟حواست کجاست پسر؟دست بجنبون...آقا منصور تا ظهر بارشو می خواد. شاخه را که از توی دستم رها کردم ،تصویر رعنا که لبخندبه لب سینی چای را برای آقا منصور می برداز جلوی نظرم رد شد...انارهای توی دستم را از بالای درخت توی دستهای حبیب آقا که پای درخت به سمت من گرفته بود ،پرت کردم. نورآفتاب ،گوشه آینه اتوبوس درست روبه روی من ایستاد.چشمهامو ریزتر می کنم.ساک سیاهش را روی زمین گذاشته وچادرش را روی صورتش کشیده.مینی بوس که رفت گوشه چادرش را به سمت خودش کشید.آنقدر آرام قدرم برمیدارد که نور آفتاب درست روی سرش حرکت می کندودانه های قرمز رنگ براق روی زمینه سیاه چادرش چشم را میزند. آخرین جعبه انار را که توی ماشین گذاشتم .زیر سایه کم رمق دیوار ایستادم و به رعنا که مثل دختربچه ای با پیرهن گلدار با دامن چیندار و موهای ریخته توی صورتش، از توی آینه ماشین به صورت خسته ام می خندید نگاه میکردم. _یونس قشنگ نیست؟!بیا خودتو تو آینه نگاه کن عین خمیر وارفته شدی...تاکی می خوای خودتو اسیر باغوکار کنی؟یه نگاه به آقا منصور بنداز،آقای خودش وارباب خودش...مگه تو وبابا چه چیز ازاون کمتر دارین؟ خیلی زود خنده از روی لبهایش رفت.اون موقع معنی حرف رعناررادرست نفهمیدم .ولی منظور نگاه آقا منصوروخوب فهمیدم.وقتیکه به چهارچوب در باغ تکیه زده بود و سایه کلاهش را از روی صورتش کنار بردومثل خریداری که برق سرخی انار چشمهایش را گرفته باشد، صورت گل انداخته رعنا که سر به زیر انداخته بود و انگشتهایش را میون ریشه های روسریش بازی میداد،چشم می چرخاند. _حبیب آقا وقتی انارا رنگ تو پوستشون افتاد ،گارگراروبا تموم وسایل می فرستم...خودمم حتما خدمت می رسم...شما فقط بالا سرشو وایسین...راستی یونس! شب تا صبح هوای باغو داشته باش ...بارزیاده و دزد فراوون... هنوز حرفی نزده...ولی از تکانهای ریز شانه اش از زیر چادر و دانه های اشکی که بی صدا روی سنگ خاک خورده حبیب آقا گل می کنه، می فهمم توی دلش چه خبره. گریه های بلند زینت خانم که چهار زانو کنار قبرجعفرآقا نشسته و دستهاشو به سینه و زانو میزنه...بغض فرو برده منم می شکنه. _تو که رفتی ...خیلی زود حبیب آقا عصا دستش گرفت ومنم بعد از فوت مادرم شدم عصای پیریش...خونه نشین شده بود و مدام چشمش به در بود ...باغو که آقا منصور به زور ازش گرفت ،خیلی دووم نیاورد.این انارها هم قسمت تو شد .تا فصل انار بود ،انار تازه خیرات می کردم...حالا که گذشته اینهارو زیرخاک تازه نگه داشتم. باد که چادرش رااز روی صورتش کناربرد.برای لحظه ای نگاهم به چهره اش افتاد.که تمام خطوط شکسته صورتش توی نور آفتاب دانه های اشک گوشه چشمهایش را بازی میدادند.انگار هرسالی که گذشته بود خطی روی صورت رعنا انداخته بود.دستش که انار توی دستم را گرفت ،لحظه ای تاب نیاورد .انار روی سنگ تمام دانه هایش را پخش کرد. _ببین یونس!حتی جسمم هم آرامش نداره...حق داری از دیدن چهرم تعجب کنی!اون نامرد هیچ چیز برای من نذاشت ...حتی جوونیمو ازم گرفت...من تموم آرامشمو توی همون روزا که اینجا بودم گذاشتم و رفتم. _یادته رعنا...آنقدر آشفته بودی که تموم انارهایی که دونه کرده بودی با عصبانیت توی جوب ریختی...بعد دستاتو جلوی چشمهای من گرفتی وبا گریه گفتی: _کف دستامو ببین یونس! ...آنقدر پشت پوست انار زدم و انار دون کردم که رنگ عوض کرده...برای چی؟برای اینکه کارگاه فرشبافی آقا منصور فقط رنگ پوست انارهای باغ حبیب آقارو برای رنگ فرشهاش قبول داره. درست همون موقع من هم به کف دستهایم نگاه کردم ،دیدم که تیغهای انار جای سالم نذاشتند.درست بعداز ظهرهمان روزبود که آقا منصور اون روسری ابریشمی سبز رنگ رابرات نشون آورد. بدون اینکه حرفی بزند ،سمت جاده را گرفت و برای مینی بوسی که از پیچ تندجاده به سمت روستا پیچید،دست بلندکرد. چشمهایم آروم آروم آب دانه های اناررا که کم کم گودی اسم حبیب اقا را روی سنگ پرمی کند،دنبال می کند. شاید اشتباه کرده بودم،به سمت ماشین دویدم...خود رعنا بود که همان روسری سفید یادگار مادرش را روی سرش انداخته بود وکنار آقا منصور توی همان ماشین قرمز رنگ نشسته بود.وقتی از پشت شیشه ماشین دست تکان داد،لبخندی نجیب و سرد صورتش را پوشوشانده بود.انگار سالها بزرگتر شده بود. کوه های اطراف،هوای روستا را خیلی زود غروب می کنند.تمام لامپهای زرد تیربرقهای چوبی روشن شده اند.لامپ کوچک بالای در مدرسه را روشن می کنم وکلید را توی در می چرخانم که صدایی از دور به سمتم می آید: _آقامعلم...آقامعلم... صدای زهراست.کوچکترین شاگرد کلاس.آب دهانش را محکم فرو می دهد و از میون نفسهای تندش ،صدای کودکانه اش را به زحمت بیرون می کشد: _سلام آقا معلم...این نونارو مادرم تازه پخته...به من گفت که براتون بیارم. سکوتی محض همه جا را گرفته...آتش تنور خانه زهرا ،نور زردرنگی به فضای تاریک خانه اش داده است.کفشهایم را در می آورم و پاهایم را توی آب سرد حوض می گزارم.بوی نان تازه همه جا را پر کرده است. پایان صدای تپش های قلبم را تو سکوت اتاق می شنیدم.چیزی مثل ترس یا هیجان وجودم را گرفته بود.با پشت دست دانه های سرد و درشت عرق را که از روی صورت و گردنم سر می خوردند پاک کردم،سریع به سمت در رفتم.در راکه باز کردم ،باریکه سفید رنگ نور از لای در نیمه باز اتاق بابا ،تاریکی راهرو را طی کرد و از روی صورتم رد شد.وقتی بابا رو بیدار دیدم آروم تر شدم ،چون صداشو هرچند مبهم از تو اتاق می شنیدم.با کف دست آروم در را باز کردم .بابا صورتشو روبه پنجره گرفته بود .زیر لب چیزی می گفت .انگار داشت با کسی حرف میزد. روی سجاده مخمل وسط اتاق زانو زدم و چادر سفیدمو روی سرم انداختم...اولین باری بود که بابامتوجه حضور من نشد.تسبیح عقیق اقابزرگو روی دستم انداختم.مهرنماز بابارو برداشتم و روی صندلی چوبی کنار تخت بابا نشتم. سالها بود که بابا نمی تونست اشکاشو از من و مامان مخفی کنه.مخصوصا وقتی که نور سفید مهتاب از گوشه بالای پنجره روی صورتش تابیده بود.بابا اگه دستها و پاهاش حس نداشت ولی چشمهای پراحساسی داشت.تسبیحو با دو انگشت گرفتم و تو مسیر نگاهش رها کردم: _بابا داری گریه میکنی؟ با چادرم اشکهاشو از روی صورتش کنار زدم و مهروبهش نشون دادم: _نمی خوای نمازتو بخونی؟ بالاخره سکوتو شکست : _زهرا جان ،هنوز وقتش نشده...دیگه چیزی نمونده. دستشو تو دستم فشردم .بابا حال عجیبی داشت .از چشماش پیدا بود.ولی حال بابارو نمی فهمیدم. چشماشو بست.انگار که بخواد تموم حرفای نگفتشو بزنه، بغضشو فروداد وبا نفس بلندی حرفاشو از سینه بیرون ریخت: _دوباره لحظه به لحظه اون شب برام تکرار شد...خواب نبود ...عین واقعیت.بارها اون شب توی خواب برام تکرار میشد ولی امشب مثل دفعه های قبل نبود.هنوز صدای مجیدو می شنوم.مثل امشب ماه وسط آسمون بود. _عراقیها کانالو گرفتند _دارند تیر خلاص میزنند _سید...بچه هارو کشتند _هرکاری از دستمون برآمد کردیم _سلام مارو به امام برسونونید .بگید از ما راضی باشند. بعد از یک سکوت طولانی...دستای خونیشو روی زانوهاش رها کرد.بیسیم توی دستاش تاب میخورد.وقتی مجید گریه میکرد ،جرات نمیکردم تو چشمهاش نگاه کنم.دیگه هیچ صدایی توی کانال به گوش نمیرسید.نه صدای گلوله دوشکا،انفجار تانک و نه صدای ناله و اشهد بچه ها.خستگی همه بچه ها از تن خاکیشون دراومده بود.نامردا همرو درو کرده بودند.دستشو روی دستم گذاشت و اروم گفت: _عراقیها هنوز فکر منو تو رونکردند. اسلحه تو دستشو نشونم داد و با قدرت گفت: _هنوز این برامون مونده.مصطفی جان !چیزی به طلوع آفتاب نمونده .اگه افتاب بزنه خدا میدونه چه اتفاقی میافته.بیا حداقل نمازمون قضا نشه،تا از بچه ها عقب نمونیم. تا اومدم حرفی بزنم ،دستشو محکم روی دهنم گذاشت و گردنمو به دیواره کانال چسبوند: _حرف نزن!چشمهاتو ببند! نفسهامونو تو سینه حبس کردیم...صدای پای چندتا عراقی راکه از بالای سرمون لبه کانال راه میرفتند ،مثل صدای قلبم حس میکردم.یکدفعه صدای تیری شونه های من و مجید رو تکان داد. _تیر خلاص بود...نامسلمونا این حرفو زدو با یه (یا حسین) سینشو روی زمین گذاشت و سینه خیز جلو رفت و من هم به دنبالش. غبارو دود کم کم از توی کانال کنار رفته بود.نور مهتاب هیچ صورتی رو از قلم نینداخته بود.قطره قطره خون بچه ها توی نور مهتاب برق میزد.همچنان به دنبال مجید سینه خیز روی گلهای ترک خورده کف کانال خودمو جلو می کشیدم. پاهاش می لرزید...اروم اشهدشو گفت...مجید دستشو روی چشمای خونیش کشید و با بغض گفت: _رضا هم رفت. _بیاهمینجا نمازمونو بخونیم از توی جیب روی سینش که به زمین چسبیده بود،همین مهری که الان توی دستته در آورد و توی دستم گذاشت: _تربت آقاست...برو نمازتو بخون ...خودش هواتو داره _پس تو چی مجید؟ _بزرگتری گفتند،کوچکتری گفتند...تو نمازت دعام کن مصطفی! هیچوقت انقدر دقیق به چهره مصطفی نگاه نکرده بودم.مجید یه فرشته بود.یه فرشته ،با اینکه تمام موهاوصورتش خاکی بود ولی میتونستی عکستو تو چشمهاش ببینی. لبخندی صورت خستشو پوشوند و صورتشو رو به اسمون کرد: _چیزی به طلوع افتاب نمونده ...منتظره چی هستی؟ مهرو روزمین گذاشتم ودرست پشت به مقر عراقیها رو به قبله ایستادم .توی دونه دونه کلمات حمدو سوره نمازم نفسهای مجیدو حس می کردم.همه جا سکوت بود...سکوت برای رکعت دوم که قیام کردم.یکباره همه چیز عوض شد.صدای ممتد گلوله فضای کانالو گرفت.خاکهای کنار پام از زمین بلند شدند.گرمی چیزی را پشت سرم حس میکردم.سجده که رفتم دوباره تمام صداها قطع شد.از انچه که پشت سرم اتفاق افتاده بود بی خبر بودم.نمازم که تمام شد ،سر به سجده بردم برای مجید دعاکردم.وقتی سرمو به پشت سر چرخوندم.چیزی که با چشم میدیدم باور نمیکردم. مجید روی زانوهاش نشسته بود.اسلحه از تو دستاش رها شد و کنار جنازه دوتا عراقی روی زمین افتاد.مجید تکان نمی خورد.جلوتر که رفتم.همه چیزو فهمیدم.پشت لباس خاکی رنگ مجید توی روشنایی مهتاب رنگ عوض میکرد.از جای گلوله ها که پشت مجید داغ انداخته بودند برق خون پیدا بود. خودشوروی دستام رهاکرد.تنها جای سالم روی بدن مجید ،لبهای خشکیدش بود که به ارامی تکان میداد ،داشت با آخرین کلماتش بازی میکرد.صورتمو کنار صورتش بردم ،ازمیون اخرین نفسهاش گفت: ق..ق..ق..قبول باشه مصطفی! اما..اما...امشب مجید هیچ خونی روی صورتش نبود.صورتش عین ماه میدرخشید، دستشو روی شونم گذاشت با همون لبخند همیشگی گفت: _مصطفی! اومدم کنارت باهم نماز بخونیم ...چیزی به اذان نمونده...آماده شو! بابا دیگه گریه نمیکرد.زیرلب اذونو با صدای موذن زیرلب زمزمه میکرد. دستمو توی عکس ماه وسط حوض توی حیات بردم و وضو گرفتم.با اینکه هنوز گلهای یاس روی دیوار باز نشده بود ولی عطر یاس همه حیاتو گرفته بود.صدای اذان می آمد.قطره های آبی که از نوک انگشتانم میچکید روی گلهای شمعدانی کنار حوض پاشیدم .بابا عاشق شمعدونیها بود. صدای بال پرنده ای از پشت سر شنیدم.کبوتر سفیدی کنار کبوتر سفیدی که روی دیوار نشسته بود نشست و با هم از روی دیوار پریدن. صورت بابا هنوز رو به پنجره بودولبهاش می خندید.مهر بابارو روی پیشونیش گذاشتم و انگشتر عقیق بابارو از تو دستش در اوردم وروی سینش گذاشتم .ولی بابا دیگه هیچوقت صورتشو از قبله برنگرداند. پایان سالها نیلوفری شدم وبه دور پاهایت تا شاید زیر هر قدمت بوی نیلوفری له شده را حس کنی. صدای پایت را خوب به خاطر دارم صدایی مثل عبور آب مثل لالایی مثل خواب هرچه میرفتی عمق قدمهایت بیشتروبیشتر صدای پایت غریب و غریب تر وتن خسته من پیچیده تروپیچیده تر به قلبت که رسیدم با تمام وجود درمیان شاخه های تردم به اغوش کشیدمش تا صدای نفسهایت را حس کنم ولی دیگر... صدایی به خاطر ندارم هرچه بود سکوت بود سکوت بود قلبی کبود... پای بسته من وقلب شکسته هزاران ماهی آب ایستاده رود بود... ولی حیف دیر فهمیدم نیلوفر آبی کجا و نیلوفر خاکی کجا... از تمام لامپهای تیربرقهای چوبی کوچه فقط یکی روشن مانده بود ،ان هم سایه تکیده مرد را به انتهای کوچه میکشید.گردش پشه ها و حشره ها توی نور زردرنگ لامپ ،نور کمسوی لامپ را روی زمین خط خطی میکردند. بوی نم برگهای خیس خورده چنار پای درختا،بوی زباله های جامانده از ماشین شهرداری با بوی اب ایستاده توی جوب وسط کوچه، نفسهایش را به شماره انداخته بود. با نوک پایش قوطی خالی نوشابه را جلو میانداخت وبا ان سربالایی کوچه را طی کرد.سیگاری گوشه لبهای کبود ناموزونش گذاشت و با تمام ولع دودش را فروداد.سرش را چندبار محتاطانه به اطراف چرخاند وبا دقت کارتنهای انباشته جلوی خانه 3 طبقه را نگاه کرد.کارتنهای خالی را به گوشه ای پرت کرد وخودش را تا کمر توی یکی از کارتنها خم کرد.حلقه های دود سیگار از اطراف صورتش از داخل کارتن بیرون میزد.سرش را که بالا اورد توی دستش یه کت پشمی کهنه با یک جفت کفش چرمی که پرزهایش مثل چمن زردشده از سطح پوسیده کفش بلند شده بود، گرفته بود.پشت در شیشه ای خانه که فقط دندانهای زردش را به وضوح نشان میدادایستاد و کت را روی شانه های افتاده اش انداخت.خودش را با حرکات ناموزون سر ورانداز کرد وچندبارانگشتهایش را تامچ توی موهایش فروبرد موهای مجعد چسبیده به شقیقه هایش را پشت گوشش زد.پشت کفش را خواباندوپاهایش راتا نیمه توی کفش برد.باصدایی ناموزون برخورد پاشنه پایش با تکه لاستیکی داخل کفش وتکه کارتن باز شده که توی دستش روی زمین کشیده میشد به راهش ادامه داد. نور افتاب را که از سوراخهای پشت کت رد شده بود صورتش را داغ کرده بود.کت را از روی صورتش کنار زدوسطح صورتش را محکم خاراند.کفشهایش را از زیر سرش برداشت و بادست فرورفتگیهای کفشو سر جاش اورد.تنش بوی چمن خیس خورده گرفته بود.باغبان چمنها را آب پاشیده بود و اب از سطح کارتن رد شده بود و تمام پشتش را خیس کرده بود.کارتن را تا زد زیر بوته ای مخفی کرد و انتهای پارک روی صندلی چوبی همیشگی نشست. پسرک فالفروش پابرهنه روی چمنها ایستاده بود و تکان نمیخورد و مرد نقاش از پشت شالگردن و کلاه پشمی که روس سرش کشیده بود ،چهره سرما زده پسرک را با زغال روی کاغذ سفید بزرگش میکشید. زن درحالیکه ناخن انگشت اشاره اش را می جوید .روسریش را تانیمه صورت لاغرش جلو کشیده بود وبا چشمان کم فروغش اطرافش را با دقت نگاه مینداخت.به سمت پسرک رفت و دستش را محکم کشید و از جلوی مرد نقاش دور کرد وبه دنبال خود کشید.چند فال پسرک از دستش افتاد با کفشهایش روی چمنها جاماند. هرچه تلاش میکرد کبریت روشن نمیشد انگار توی جیبش نم کشیده بود .بسته کبریتو به پشت سرش پرت کرد.زن انطرف صندلی نشست و پسرک را روی زانوهایش نشاند وبا چشمانش که پلکهایش از شدت خشم میپرید، به مرد چشم دوخت. مرد سیگارش را کنار ته سیگارهای بخش شده روی زمین انداخت ودستش را زیر چانه زن گرفت و صورتش را بالا گرفت.جای انگشتان مرد هنوز روی صورت زن تازه بود.دست مرد را پس کشید وبا لبه استینش اشکهایش را پاک کرد: _مثل اینکه هیچ از کارات احساس پشیمونی نمیکنی؟ سکوت خشک مرد دانه های اشک زن را بیشتر توی صورتش نشان میداد.پسرک دستان مادرش را از دور کمرش باز کرد به سمت مردی که با کت و شلوار ارام خیابان وسط پارکو رد میکرد ،دوید وجلویش ایستاد وسرش را بالاگرفت: _آقا فال دارم ...فال...توروخدا یه فال بخر! زن حلقه اش را از توی انگشتش بیرون کشید وتوی جیب کت مرد انداخت ودر حالیکه لبها و چانه اش به شدت میلرزیدند سیلی محکمی توی صورت مرد خواباند: _دیگه هیچی ازت نمیخوام ...فقط ازاین زندگی نکبتبار برو بیرون...نمی خوام ببینمت! _مامان ...مامان...ببین اون اقاهه چه قدازفالامو خرید.مامان نگاه کن! زن که انگار اوار محکمی روی شانه اش ریخته باشد ،شانه هایش را به هم نزدیک کرد و سرش را پایین انداخت. دست پسرک را با دستای لرزانش که لبه لباسش را میکشید ،جداکرد ،از صندلی و هرچه که انجا بود دور شدوبه سمت خیابان راهی شد. مرد دست پسرک را گرفت و کنارش نشاند .اما نگاه پسرک دقیقا جایی بود که زن میرفت .چراغ قرمز شده بود به سمت خیابان دویدو توی باریکه تنگ و باریک ماشینهای ایستاده از پشت شیشه کاغذهای فال مونده تو دستشو به ادمای تو ماشین نشون میداد...فال..فال..فال.. .مرد پولهای مچاله پسرکو که روی صندلی انداخته بود توی جیبش فرو برد. خط قرمز غروب اسمونو دونیم کرده بود.برفهای ریز که از شدت سرما از اسمون فرو می افتاد شانه ها ی مردو کمکم سفید میکرد. مرد جوانی با کلاه سیاه وکاپشن چرم قهوه ای روبروی مرد ایستاد .کلاهشواز سرش برداشت و محکم روی صندلی زدو تموم برفهای کلاهو ریخت. اطرافشو خوب برانداز کرد . _پولشو زودتر رد کن بیار چند جای دیگه کاردارم... صورت رنگ پریده مردو بالا گرفت . جای چاقوی روی گونه هاش انگار بزرگتر شده بود .چشمهای برامدشو که انگاراز زیر پلک های سرخش،به زور خودشونو بیرون زده بود وبه سمت مرد چرخوند و با خشم گفت: _این دیگه اخرین باره،فهمیدی...دیگه با این قیافه تابلوت سراغ من نیا...حلا زود پولشو رد کن بیا.. مرد به پولای مچاله تودستاش نگاه کرد ...دستشو توجیب کتش فرو برد و حلقه را در اورد و روی پولها گذاشت. مرد جوان سریع حلقرو از دست مرد بیرون کشید و بسته کوچیک سفیدرنگو روی صندلی انداخت: _برا یاخرین بار میگم دیگه سراغ من نیا...این حلقه هم جای طلبای قبلیت این را گفت و با سرعت از نظرمرد دور شد. دانه های درشت برف دور نور لامپ چرخ میزدند واروم اروم پایین می اومدند.روی تمام برفهایی که سطح سنگفرشهای پارکو پوشونده بود جای هیچ جای پایی دیده نمیشد.کت را روی سرش کشید وکفشهاشو زیر سرش گذاشت وهمانجاروی صندلی دراز کشید...


![]()
.jpg)



| Design By : Night Skin |


