وعشق آمدودستور داد حاضر شو...
ای کاش میشد فهمید که در دل آسمان چه می گذرد...
وقتی به خودم آمدم که... دیگر رفته بودم... به گفته ی زنده یاد احمد شاملودر پاسخ به یک سوال: نرون شهر رم را به آتش می کشیدوچنگ می نواخت ومن وقتی این روزها از پشت شیشه ی تلویزیون توی خیابانها،هنر مردم دنیا را در فریاد برای بدست اوردن ازادی و عدالت در کنار هم میبینم و می شنوم، بازآه می کشم و با خود می گویم پاسخ احمد شاملو درست بود: "آری!هنر وسیاست در جایی به هم میرسند،متاسفانه،بر سر نعش یکدیگر..." یا لطیف _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ □□□□□□□□□□□□□□□□□□□□ جایی برای عبور نبود _ وناگهان فریاد زد _ کوله اش را روی دوشش محکم کرد و از لابه لای جمعیتی از زنها ، تمام طعنه ها، متلکها،حرفها،خنده ها،بوها و کیف ها خودش را به انتهای واگن رساند _ _ _ مرد از جلوی پسر جوان کنار رفت _ جوان آنطرف میله کنار رعنا ایستادودستش را روی دستکش قرمز دست رعنا گذاشت و رعنا نگاهش به ایستگاه آخر مسیر قرمز روی دیوار مترو افتاد _ یا لطیف داستان کوتاه
توی کودکیم و وقتی شبانه روزم لابه لای دست و پای مردم محل میگذشت،میگفتند: "مادرت زنی جذاب و مهربان و دوست داشتنیه" و قبل از اینکه بفهمم تمام اینها یعنی چه ؟!از دنیا رفت!تا به خودم امدم و فهمیدم از دنیا رفتن یعنی چه ؟! شده بودم مثل بچه هاییکه پدر بالای سرشان نبود. بابا با اینکه همیشه موهای بالا زده اش مثل کفشهایش برق میزد،موهایم را از ته میتراشید ، رهایم میکردوطوری از کنارم میگذشت که بقیه ی مردم محل میگذشتند. بوی دودو اتش میدادم و روی پوست زانووآرنجهایم پر از زخمهای خشک شده و خونهای مرده بود،برخلاف بابا که همیشه از بوی تند عطر فرانسویش توی هوا ،متوجه آمدو رفتنش میشدیم.
من عقده ای نیستم!اینها یه مشت اراجیفه که میگویی میخواهم با بزک کردن ، پوشیدن لباسهای مارک داروظاهرسازی عیبهایم را بپوشانم و خودم را توی دل یک مشت ضعیفه جا بدهم. مادرم هم موهایش بلند بود.هیچوقت نمی خواستم ونمی خواهم مثل بابا باشم...این کاریکه که میخواهم بکنم،اسمش تلافی نیست!جبران کردنه!..همه شان دست به یکی کرده اند حال من را بگیرند.آنموقع بچه بودم و زورم به بابا وبهاره و پدرش نمیرسید ولی حالابه همشان میرسد. وقتی مردم محل میگفتند:"توام مثل پدرتی !ذره ای به مادرت نرفته ای" و موقع گفتن این حرف ابروهایشان درهم میرفت و لبهایشان برچیده میشد، بدنم داغ میشد چون با بابا فرق داشتم ومثل تمام بچه ها راست میگفتم نه مثل الان که اتاقک بازداشگاه برایم حکم تنها اتاقی را داشته باشد که درونش را حت میخوابم و بابا به خاطر اینکه پدر بودنش را ثابت کند ، سند شش دانگ ان خانه ی دراندشت لعنتی را به رخم بکشد تا ازادم کند.آنموقه تازه میفهمیدم که بابا مهربان نبود و مردم دوستمان ندارشتند،حتی نزدیکترین همبازی ام، بهاره! مادرش میگفت:"توام مثل پسرم" ولی بهاره هیچوقت نگفت:"ارسلان! توام مثل برادرم"که اگر فقط یکبار این حرف را میزد،منهم مثل او توی بغل مادرش میپریدم، سرم را به سینه اش میفشردم ، با موهایش بازی میکردم و اوهم دستهای سفیدش را دورم حلقه میکرد.
چرا میخندی؟!چشمهای من ناپاک نیست.من مثل پسرش بودم،نه مثل تو که شبانه بپرم توی حیاط خانه ی مردم و پنهانی چیزهایی را ببینم که توی کوچه و محل نمیشد دید و اینکار هرشب برایم عادت شود.
زل زده ای به شانه ام و به پریدنش میخندی؟!این تیک من نیست لعنتی!تقصیر توست.از ان شب که مرا به سینه ی دیوار خانه چسباندی، با یک حرکت پای برهنه ات را روی شانه ی چپم گذاشتی و محکم فشارش دادی.این تو بودی که لبه ی دیوار نخ نمای آجری خانه ی ملوک چنگ انداختی و از لحظه ی بالا رفتنت روی شانه ام و پریدنت توی حیاط به اندازه ی این حرفت طول کشید: _باید بفهمم کژال واقعا دیوونس ،یا فیلم ننش ملوکه که دخترشو زده به خلی و کری و لالی ...صب تا شب سر کوچه کشیک بده و آه ننه هامونو بخره... من اینور دیوار توی تاریکی کوچه تنها ماندم.از شب میترسیدم. روی دیوارصدای جیغ گربه آمدو شانه ی چپم شروع کرد به پریدن. از آنشب هروقت از تو پرسیدم، انطرف دیوار چه دیدی؟چشمانت برق میزد و با خنده میگفتی؟ _خودت باید ببینی... ولی من پریدن روی دیوار بلد نبودم.از تاریکی هم میترسیدم.شب ها را باید توی خانه میماندم و زل میزدم توی چشمهای بی حالت ملوک و به زور لقمه های غذایی را فرو میدادم که با اکراه و در نبود مامان برایمان میپخت و تا مطمئن نمیشد که لقمه ها را هضم کرده ام یا نه؟! ،پای لنگش را از خانه بیرون نمیگذاشت.درهمان لحظه ها بود که تو در نبود ملوک عادت هرشبت را تکرار میکردی و دیگر بدون قلاب گرفتن من از دیوار خانه شان میپریدی و من شانه ام شروع میکرد به پریدن. من از دیوار نمیترسم!بیا نگاه کن!اگر این باغ دیوار داشت تا دامنه ی کوه و ته باغ پیدا نبود.درختها را نمیدیدی و از اینجا مهمانهایی که قرار است بیایند توی جاده پیدا نبودند.مثل کادیلاک آلبالویی دهه ی پنجاه نادری که ته جاده برق میزند ، خاک میکندو جلو می اید.بخاطر این است که توی باغ زندگی میکنیم... خواهش میکنم نخند!صدایت توی سرم می پیچد.آره ...آره...از دیوار میترسم.نمی خواهم همسایه ها شب ها قلاب بگیرند ، از دیوار بپرند توی باغ و از پشت پنجره کشیک بدهند .حتی از پشت این پرده های ضخیم و لباسهای کلفتی که هرشب با انها به رختخواب میروم.من مثل خیلیها هرگز بدون لباس نمیخوابم. از کودکی دوست داشتم خانمان بزرگ نبود. به جای چند اتاق و ده ها در ،فقط یک اتاق و یک در داشت ومجبور میشدم شبها پیش بابا و مامان بخوابم.مردم میگفتند :"پدرت که پولش از پارو بالا میره ،چرا مادرت صب تا شب بیرون کار میکنه؟"با آن خانه ی بزرگ ما فقیر نبودیم.من از تمام خانه های بزرگ بیزارم!ازاتاقها و درهای لعنتی!تمام آنها بودند که نمیگذاشتند مامان را ببینم.تنها صحنه هاییکه از مامان به خاطر دارم صبحهای خیلی زود بود که لابه لای سفارشهای بابا که بیشتر شبیه مدیر مدرسه مان تهدید میکرد،فقط پشت پنجره ی اتاقم می ایستاد.روسریش را توی صورتش جلو میکشیدو گره اش را محکم میکرد. دکمه های مانتوی بلندش را میبست و با یک لبخند از خانه بیرون میزد ومن تمام اینها را از لابه لای پلک نیمه بازم میدیدم ،مثل کسانیکه اجازه ی انجام کاری را نداشته باشندو نمیدانم چرا اجازه نداشتم؟!فقط اخرهای شب که باید زود میخوابیدم از پشت پنجره ی اتاقم ،به در بسته و پنجره ی باز اتاقشان آنقدر خیره میشدم تا گهگاهی مامان با موهای بلند مشکی و شانه های سفیدش ار کنار پنجره رد شود . علی رقم قولیکه به بابا داده ام ،باید سیگار بکشم.خوشحال باش!حالا بخند!...تا چند دقیقه ی دیگر نادری و دخترش بهاره بعد 13 سال پیدایشان میشه. بابا3 روز پیش بنای ناسازگاری گذاشت و از دهانش پرید: _دیگه هواخوری بسه ....فکر زنو زندگی باش...نمیخوام وقتی سرمو گذاشتم زمین تنم تو گور بلرزه... آنقدر بلند نگفتم که بشنود ولی خودم خوب شنیدم که گفتم: _بیچاره بابای ساده ی من...حتما اومدن ورم وجدان قلنبشونو بخوابونن که حاضر شدن دخترشونو به منه به قول بابا ،یلاقبا بندازن که به قول دوستام شیطون تو جیبم بیکارخوابیده... همون بابائیکه تا چند روز پیش توی دهانش مدام شده بود که: _نمیدونم کجای زندگیم راه اشتباه رفتم که این اولاد ناخلف نصیبم شد وحتی نزدیک شدن به نارینه دختر یحیی سرایدار را قدغن کرده بود.مثل این سیگار که قدغنش کرده بود ولی حالا دارم میکشم و انقدر دودش را فرو میدهم تا تمام صداها حتی صدای تو توی سرم خفه شود.گاهی فکر میکنم باباهم موضوع را فهمیده و با این تصمیمش که باید با بهاره ازدواج کنم قصد تلافی دارد مثل من! از ترس نیست که دودش را خفه میکنم ولی نارینه از ترس خفه میشد.دختر بیچاره نمیدانم چراواز کی دوستم دارد؟! از این بالا نگاهم را از او میگیرم تا پره ی دامن بلندش را نگیرد. شکار رفتن بابا و یحیی بهانه ی خوبیه برای نارینه که سریع رنگ لبا س ومدل مویش عوض شود.دلم برایش میسوزد.اصلا راه و رسم دلبری را یاد نگرفته.حقم دارد بعد سالها دربه دری تا به خودش امده یکی مثل بابای من و یحیی زده اند توی پرش که: " تورو چه به این قرتی بازیا...به کارت برس"
خدا کند بهاره مثل این دخترک های ظاهرپرست پولدوست نباشند که دوروبرم را گرفته اند که تا آبی زیر پوستشان افتاد،دلشان را زدم و حسد خروسیشان توی جمعهای خاله زنکیشان خوابید،همه چیز را فراموش کنندوچشم معیوب و خط گود افتاده ی کنارش را بهانه کنند.مثل دخترک هفته ی پیش چشمش را ببندد و دهانش را باز کند که: _ارسلان!از نگات میترسم...چشمات سگ داره ولی هاره و بد جور میگیره!
که اگه قول بظاهر مردانه ام به بابا نبود ،مثل همین سگ دورگه ی توی قفس که برق چشمها و بزاق دهانش از این بالا و پشت شیشه پیداست واز پشت میله ها تمام سگ بودنش را توی چشمهای کشیده و دندانهای سفیدش ریخته و چشم دوخته به دستهای یونس که با آن هیبتش جلوی قفس اینوروانور میپرد.حتمامثل من منتظر تلنگری است تا تمام اهلی بودنش ،نا اهل شود....
بابا رامیبینی؟! که انتهای کوچه باغ داردکمرتفنگ دولولش را میشکند و با دو فشنگ پرش میکند.حتما با دوربین صحراییش ماشین نادری را دید زده است که آقا یحیی کمر گوسفند بیچاره را به زمین زده.یونس را نگاه کن!چطور، آستینهایش را بالا زده . کمر چاقوی دسته چوبی را به دندانهایش گرفته و انچنان چهره ای حق به جانبش را جدی تر کرده،که انگار مسئولیت بزرگی را به او سپرده اندو من هنوز به مجنون بودن یونس و تمام دیوانه ها شک دارم ... صدای یحیی بلند میشود: _آقا دارن میان!دارن میان!...اومدن...اومدن...آقا چشمتون روشن... نارینه توی خانه میدودومن سریع نگاهم را جمع میکنم .دلم میخواهد غیرت نادری ،آبکی مانده باشد و اسم بهاره را که از حرص با کلید روی در جلوی ماشین کنده ام ، باز ببینم ...دلم می خواهد صاف روبه رویش بایستم و به کارم اعتراف کنم ،به اینکه جای سنگ روی شیشه ی جلوی ماشینش کار من بوده ،نه مردم حسود وبه قولش گرسنه ی محل،چون میخواست بهاره و مادرش را از آن شهر ببردتا درد وجدان چشم تو چشم شدن با باباومن خفه اش نکندولی منکه هیچوقت به هیچکس نگفتم این جای ناخنهای بهاره است که روی صورتم گود انداخته ولی با این تهمت به مردم می خواست خودش و ثروتش رااز پارو بالا ببرد . گفت:" این شیشه را هیچوقت عوض نمیکنم " آنموقع که کت و شلوار دیپلمات راه راه و کرواتش دیگر جزئی از پوستش شده بودند. همیشه از دیدن این صحنه وحشت داشتم.بریدن سر گوسفند وپاشیدن خون از سر بریده اش.کاریکه باباویحیی توی شکارها جیره ی همیشگیشان بود و من هیچوقت با آنها شکار نرفتم و نخواهم رفت. من ترسو نیستم!از خون هم نمیترسم!مگرتا به حال صدایشان را نشنیده ای؟!حیوانات همیشه دم مرگشان و وقتیکه زندانی هستند تهدیدمان میکنند.راست میگویم!فقط حیوانات نیستند،شبها وقتی توی ایوان مینشینم به بابا میگویم : _گوش کن!صداشونو میشنوی؟!...صدای جیرجیرک و قورباغه را نمیگویم!صدای آدمیزاد! ولی او فقط همین صداها را میشنویدوهیچوقت ندید که از ترسشان لابه لای درختها پنهان میشوند. _کیارو میگم؟! _ ملوک و کژال...شاید ...آخه شبیه انها هستند...یک پایش میلنگد...چادری چروک و سیاه سرش کرده.. توام مثل بابا می خندی.ولی آنها دنبال ما هستندوهمه اش تقصیر بهاره است.می خواهم شب که شد بهاره را تنها توی باغ بگذارم تا ببیندشان. انها به خاطر او آواره شدند. من خطرناک نبودم ولی مادرش به بهاره گفت: " بهاره!دوروبرارسلان نگرد...این پسر عقل درست و حسابی نداره ،یه بلایی سرت میاره! نمیدانم چرا مادرش کم کم خودش را جلوی من می پوشاند و دیگر نمیگفت:"توام !مثل پسرم" بهاره از دیوانه ها میترسید،مگر من دیوانه بودم که از من هم میترسید؟!حتی وقتی شانه ی چپم نمیپرید...آرام روبه رویش مینشستم و کف دستانم را باز روی پوست زبرو خشدار زانوهایم قفل میکردم،تا ببیند چیزی توی مشتهایم قایم نکرده ام وآسترچهارخانه ی جیبهایم را بیرون میانداختم تا مطمئنش کنم که حیوانی دست و پا بسته زندانی جیبم نیست .من فقط تماشایشان میکردم وقتی مادرش موهای طلاییش را میبافت ، دوست داشتم وکاری میکردم که بدود ومن از پشت سر نگاهش کنم. چون عاشق بازی بافتهای طلایی موهایش بودم که وقتی میدوید ،جلو پشت شانه هایش کوبیده و جابه جا میشدند . او احمق بود که خیال میکرد قصد آزارش را دارم. همیشه از من میترسید ،بجز وقتهاییکه میخواست از سر کوچه ، جلوی خانه ی ملوک و دختر ناقص العقلش رد شود.انوقت بود که دو دستش را دور مچ دستم حلقه میکرد و من دیواری میشدم که به من تکیه میداد . با اینکه میدانستم کژال دختر ملوک حتی قدرت ندارد مگسی را از روی لباسش بپراند،سینه ام را جلو میدادم و مثل مردی از سر کوچه ردش میکردم. همه میگفتند:" حقت است که چشمت معیوب شده" و انگار ته دلشان خنک شده بود ولی تقصیر بهاره بود.منکه فقط کنار حوض نشسته بودم وبازی میکردم.اوآمد .کنارم نشست ولی کمی دورتر.تمام موهایش را زیر روسری گلدار فرو برده بود و پیرهنش بلندتر شده بود. گفتم:پاتو بزن تو اب... گفت:سرده...مامان بفهمه دعوام میکنه... گفتم:ماهیارو نگاه ،دور پاهات جمع میشن... عاشق ماهی بود.لبه ی پیرهنش را بالا زد و نوک انگشتانش را یکی یکی ارام توی حوض آب فرو برد. ارام ارام میدیدم که پوست سفید پاهایش از مچ پا توی آب سردسرخ میشود و تازانوهایش کشیده شد.هیچ جای زخمی روی پاهایش نبود.گفت: _دیگه از کژال نمیترسم...مامانم میگه دیوونه ها ترس ندارن! سرش را نزدیک تر اورد و صدایش آرام تر شد. _مامان میگه کژال دیوونه نیست...فقط گوشاش نمیشنوه و زبونش لاله...دیگه خودم تنهاییم میتونم از سر کوچه رد بشم... همان موقع بود که حرفش شانه ام را پراند.چیزی مثل گربه روی درو دیوار دلم چنگ انداخت که توی آب چنگ انداختم وماهی راکه توی مشتم دهانش بازوبسته میشد راجلوی صورت بهاره گرفتم...نقطه ضعفش را میدانستم...جیغ می کشیدوفریاد میزد : _ولش کن...خفش کردی! رنگش پرید. نفشس به شماره افتاد. صدایش کم و کم و کمترشد . قفسه ی سینه اش با فشار به بیرون میپرید و فقط دهانش را میدیدم که بدون صدایی بازو بسته میشد. رنگش به تیرگی رفت ومن با اینکه میدانستم آسم دارد. آنموقع با صدای بلند میخندیدم و آنقدر پوست لیز ماهی را توی دستم می فشردم تا دهانش را بیشترجلوی چشمان بهاره بازو بسته کند.بهاره که تاب نیاورد اخرین سلاحش را به کار گرفت.توی صورتم چنگ انداخت . تنها چیزیکه به یادم ماند، سوزشی داغ روی پوستم ، رطوبت سردی که توی چشمم دوید و جسم لیزی که از کف دستم سر خورد. دلم میخواهد بدانم ،بهاره هنوز هم از دیوانه ها میترسد؟! نگاهش کن !یونس را میگویم! چطوراز انتهای کوچه باغ با آن هیبتش خاک میکندو می آید.مثل همیشه که غریبه ای میبیند . همراه دویدنش کف دستش را آب دهان میزند و روی موهای نمدی کدرش میکشد و شلوار خاکی رنگش را دور کمرش میچرخاند.یک لحظه از کارم پشیمان میشوم و میگویم: _بیچاره بهاره!حتما با دیدن یونس سنکوپ میکنه... دوست ندارم چشمان بیمار یونس دوباره به بهاره بیافتدکه ازبرق چشمانش میفهمم ،مثل خوکی هوسش گل کرده است .ناخوداگاه دستم به سمت زخم پای چشمم میرود و میگویم: _ عیبی ندارد شاید بهاره هم از آنروز دیگر از هیچ دیوانه ای نمیترسد...
نگاهش کن!هیچ تغییری نکرده است. همان قد کوتاه ، شکم برجسته وراه رفتنهای مسخره ی دلقک وار... نادری را میگویم. موهایم را پشت سرم میبندم و روی حرکات نادری دقیق میشوم... با جلیقه ی خاکی رنگش توی باغ وبین درختهاقدم میزندو چنان خریدارانه به باغ و درختهایش چشم دوخته که دور از چشم انگار دارددانه دانه شان را توی خندق بلایش میریزد و شکمش پیش چشمانم بزرگ و بزرگتر میشود،انقدر بزرگ که وقتی زمین زیر پایم بخاطر دویدن یونس توی ساختمان میلرزد،خیال میکنم که نادری است از حرص و طمع ترکیده است. دلم نمی خواهد تورا ببیند ...از اینجا برو! یه جایی قایم شو! طبق معمول بدون در زدن توی اتاق میپرد.مثل بوفالو،سنگین دور اتاق چنددورمیدود . دستانش را مثل فرمان ماشین دایره وار میچرخاندو یکباره می ایستد.با دستش نیم دایره ای خیالی جلوی شکمش میکشد و بعد دورسرش می چرخاند و زیر چانه اش مثل گره ای میچرخاند.دستش را توی موهایش میکشد و میخندد ،از ان خنده هایی که انگار قندی توی دل دریایی اش آب میشود.من میفهمم که نادری و بهاره را میگوید و از بد چشمی اش دلم آشوب میشود.به یکباره مثل سگی دندانهایش را روی هم میفشارد و چشمانش رک میشود .کف دستش را محکم و با صدا روی گلویش میچسباندو فشار میدهد . انقدر میفشارد تا رنگش کبود میشود...کبودو کبودتر.دستش را به زحمت جدا میکنم و سیلی محکمی توی صورتش میزنم.سر جایش صاف میایستدو من میفهمم که نقشه اش را خوب حفظ کرده است .نارینه گفته بودکه از عشق نافرجام به یک دختر توی محلشان عقلش پریده است . گفت:" روز عروسی ان دختر تا چندروز ناپدید شد وقتی برگشت دیگر هیچوقت عقلش سر جایش برنگشت ومجبور شدند از ان شهر کوچ کنند". گفت:"چیز خورش کرده اند". من از دلیل مسخره ی دیوانگی اش خنده ام میگیرد .دست خودم نیست. دستم رااز زیر لبه ی کت توی جیبم میاندازم .عینک دودی ام را میزنم و از لابه لای دست و پای یونس توی راه پله ها، خودم را به باغ میرسانم.بوی سیب پاییز میزند و خاک نم خورده و صدای خنده های بلند بابا و نادری که از شکارها و محله های قدیم میگویندواز خانه ی ملوک که بعد از رفتنشان با افتخار آن خانه را کوبیدند و هنوزخاک زمینش دست نخورده مانده است.به بابا نگفته ام ولی مطمئنم از نفرین کژال است. از همان روزیکه در خانه با مشت کوبیده میشد.در را باز کردم.ملوک بود با موهای آشفته و چادر خاکی.کژال را جلوی پایم انداخت .یک چشمم بسته بود ولی چهره ی کژال هیچوقت ازخاطرم نمیرود.صورتش خاکی و خون بینی اش خشکیده بود.باد موهای مشکیش را توی صورتش میکوبید ولی هیچ چیز نمیگفت و کاری نمیکرد.ملوک مچ دستم را گرفت و فریاد زد: _ آقا ...بیا!هرچی میخوایی بزنش و تلافی کن...اصلا یه چشمشو کورکن...خطا کرده باید تاوانشو بده... ولی تورو جون آقا ارسلان مارو آواره نکنید... از ملوک بدم آمد و با آن چشم سالمم توی چشمای درشت نمدار کژال بابارو دیدم که فریاد زد: _هرچه زودتر خونرو خالی کنیدو از محل برید...وگرنه خونه روسرتون خراب میشه... وملوک در آن لحظه تمام عصبانیتش را توی دستش ریخت .موهای کژال را دور دستش پیچاندو از زمین بلندش کرد . دلم میخواست در ان لحظه کژال مثل بهاره جیغ میکشید و از دست ملوک فرار میکرد ولی اینکاررا نکرد... از دهان همیشه پرو چاپلوسی نادری حالم بهم میخورد،از بی حرفی بهاره و از ناخنهای بلند صورتی اش که دور فنجان روی میز حلقه کرده و تا نگاهم به آنها می افتد ،زیر میز قایمشان میکندواز حسودیه نارینه که فکر میکند متوجه نیستم و شاید میخواهد متوجه ام کند؟!هیچ تغییری نکرده ،بهاره را میگویم!فقط بزرگتر شده مثل پدرش که چاقتر شده ووقتی فقط گفت که مادرش همان سالهای اول مرده، به جای ناراحتی ،خوشحال شدم که بهاره ام مثل من است.آنقدر پایم را روی زمین میکوبم و توی چشمهای بهاره زل میزنم تا بابا برود سر اصل مطلب، بابا تفنگش را روی شانه و دوربینش را دور گردنش می اندازد.نادری دکمه های جلیغه اش را باز میکند و کلاه خاکی رنگ ماهیگیری اش روی سر میگزارد،میگویند: _میریم شکار کبک...هوا خرابه، زود برمیگردیم... ولی من از این نقشه های سوریشان خوشم میآید،اینکه یحیی را با خود میبرند وفرصت خوبی به من میدهند. بهاره تا وقتی بابا و نادری تو سراشیبی کوچه باغ ناپدید میشوند چشم ازآنها برنمیدارد و از مشت کردن دستهایش ترس را توی وجودش میفهمم. راه میافتم و به بهاره میگویم: _الان بارون میگیره ... پشت سرم راه میافتد. خودت را پشت درختها پنهان کرده ای و فکر میکنی نمیبینمت!میدانم از بهاره خوشت نمیاید ولی به من بگو که توی چهره اش چه میبینی؟!ترس یا خشم؟! دستم را توی جیبم رها کرده ام.حتما از بازی انگشتانم توی جیبم هزار فکرو خیال به سرش میزندوچشم ازآن برنمیدارد.!دیگر دارد حالم را بهم میزند.انگارسوزنش روی این جمله ها گیر کرده است: _ارسلان!بخاطر چشمت متاسفم!چی به سر کژال وملوک اومد؟! راستش را بخواهی،از جواب دادن میترسم.لابه لای درختها نگاه می اندازم.هوا دارد روبه غروب میرود و حتما دوباره پیدایشان میشود.باران میبارد.بهاره زیر چفت انگور مینشیند.کنارش مینشینم . سیگاری ندارم که صداهای توی سرم را خفه کنم ودر عوض بیرون میریزمشان: _ بخاطر تو گفتمزخم چشمم کار کژال دختر ملوک بود.دیواری کوتاهتر از اون پیدا نکردم.ولی شما رفتید!عاقبتشونوکه بابا براتون تعریف کرد. تا 4سال قبل عمل ،چشمم نمیدید و تا چند ماه بهم انگ زدن که حقمه!چون قصد آزارواذیت کژالو داشتم...میدونی چرا تاحالا ازدواج نکردم؟! میگن شیطونو درس میدم!.ازم وحشت دارن!.از چشمام...از زخم پای چشمم...
صدای شلیک تفنگ بابامیاید.صدای رعدوبرق و مشتهای یونس که دیگر توی انبار طاقتش طاق شده... نارینه پشت در میدود ...چیزی میگوید و یونس را ارام میکند.رگ خوابش را خوب میداند ، نمیدانم کی و کجا؟ولی انگار نارینه از راز منو بهاره خبر دارد که وقتی چایی میاورد ،چشمش مدام میان چشم من و ناخنهای بهاره میچرخید... شاید همانروزیکه بابا و یحیی شکار کبک رفته بودندو یونس را برای پیدا کردنه کبک های شکارشده رااز لابه لای بوته هاو سنگها با خود برده بودند.شاید همانروزیکه نارینه تنها بود و من برای اولین بار موهایش را کامل دیدم و انقدر سیگار کشیدم و دودش را خوردم تا تمام صداها را خفه کنم تا شاید شانه ام و صدای خنده های نارینه توی سرم آرام بگیرد. به بهانه ی تلفن ،بهاره را تنها میگزارم و توی اتاق میروم و بدون نگاه به نارینه که فنجان چای توی دستش میماسد،صندلیه لهستانیه بابارا پشت پنجره میکشم و خیره میشوم به بهاره و منتظر میمانم. باز هم همان رفتارهای کودکی!چیزی روی تخت میگزارد. به دوروبرش نگاه می اندازد...به زمین ،به اسمان،به انبار!گوشش را تیز کند و گوش میدهد به صداها،به کوبیدن در به غرش سگ به رعدوبرق.باد روسری حریرش را از سرش میاندازد. هنوز همان رنگ را دارد.نگاه کن!موهایش را میگویم... شانه ام آرام گرفته!چرا دیگر صدایت نمیآید؟نگاهش کن!زیبا نیست؟! دلم به حال ظرافتش میسوزد.هنوز گلهای همیشه بهار را دوست دارد ولی دارد خودش را به زور سرگرم میکند ،ترسیده و دارد خودش را آرام میکند. چرا دیگر صدای مشتهای یونس نمی آید؟!نارینه کجا رفته؟!لعنتی چرا دیگر صدایت نمی آید؟!با توام!...مبادابه نارینه گفته ای در انبار را باز کند؟!یونس دیوانه است!یک دیوانه ی واقعی!اون مثل کژال نیست...کژال دیوانه نبود. توی انبار باد درآهنی بازشده اش را به هم میکوبد.ته دلم میلرزد.صدای پارس سگ میاید مثل وقتهاییکه غریبه ای را میبیند.این سگ نارینه و یونس را میشناسد پس چرا پارس میکند؟ یونس را صدا میکنم.صدا یم را بلندترمیکنم.صدای پارس و غرش سگ بلندتر میشود،مثل وقتیکه به غریبه ای خیلی نزدیک شده باشدوتوی چشمانش زل بزند.زیر چفت میدوم...اثری از بهاره نیست.تاج گل همیشه بهارش را کنار میزنم...پاکت روی تخت راکه باز میکنم ،صدای موسیقی آرام کارت توی صدای شلیک تفنگها از دور گم میشود.حتما تا الان کبک ها افتاده اند. نارینه با رنگ پریده به سمتم میدود.به لباس و موهایش کاه چسبیده و آشفته است . با لکنت حرفهایش را تکه تکه و مبهم بیرون میریزد و نوگ انگشتش را به سمت پشت خانه میکشد...شاید فیلمش است ولی صدای فریاد می آید .دستم را روی شانه ی چپم میگیرم و میدوم .خاک پشت خانه بلند میشودومثل قطاری جلومیرود...لابه لای خاکها میدوم و توی خاک و روی لباس یونس چنگ میاندازم و به سمت صورتم میچرخانمش.اشک توی چشمانش جمع شده.خون تازه از بینی اش روی خاک صورتش سر میخورد.نفس نفس میزند.خون از جای چند خط صاف سرخ کشیده روی گردنش بیرون میزند ومن دستانش را تا صورتم بالا میآورم.باد تارهای طلای مو را لابه لای انگشتانش میپیچاند .دیگر صدای سگ نمیاید.یونس از دستم فرار میکند.میدودو من فقط یک چیزاز حرفهای نارینه به خاطرم می آید ، "دختریکه یونس روزی عاشقش بود،موهای طلایی داشته...
شهریور ۹۰ یالطیف داستان کوتاه ریحانه اخرین چیزیکه که از ناصر به یاد می آورد،یک صحنه از 10 سالگی خودش بود.آقا یونس یک سند منگوله دارتوی حیاط جلوی پای ناصر انداخت،گوشه ی ایوان نشست ،زانو اش را بغل گرفت و با شنیدن گریه های تیز خانم پری که تا آنموقع تنها پسرش 18 ساله اش را حتی یکروز هم جدا از خودش ندیده بود، شروع به استغفراله گفتن کرد. ناصر جلوی چشمان خانم پری، دست ریحانه را گرفت و کشید توی زیر زمین ،که همیشه کابوس بچگیهای ریحانه بودو با خیالی که انگار همیشه از هفت دولت راحت بود گفت: _ریحانه...تا حالا قصه ی شاهزاده و گدارو خوندی؟... ناهید با چشمانی خیس به پنجره های اجری مشبک زیر زمین چنگ انداخته بودودرحالیکه چانه اش از گریه تکان میخورد،از لابه لای فضای خالی اجرها نگاهشان میکرد. ریحانه که تا انموقع فقط چندتا قصه بیشتر از زبان خاله بدری نشنیده بود،تا امد جوابش را بدهد،با صدای جیغ ناهید چشمش به عقرب سیاهی افتاد که از لای آجر خورده ی ایوان خودش را بیرون کشیده بود.ریحانه دست ناصر را محکم گرفت وناصر هم بدون اینکه منتظر جواب ریحانه بماند ،دوید.یک شیشه ی خالی برداشت و عقرب را توی شیشه گیر انداخت . درش را محکم بست و با خنده ای که همیشه ترس ریحانه و ناهید را می خواباند گفت: _اینم سهم من از این خونه ی مخروبه... رفت وحالا 9سال گذشته بود...ریحانه توی شلوغی ایستگاه مترو و حالا که نصف بیشتر راه را آمده ،هنوز برای رفتن مردد بود که طعنه ی محکم زنی اورا به خود اورد: _د...برو دیگه دختر...منتظر چی موندی؟ هیچکس حالش را نمیفهمید.حتی خاله بدرکه لحظه ای از ترس گم شدن ،لباس ریحانه را رها نمیکرد و ریحانه به خاطر اوبود که می خواست تن به کاری بدهد ، که هیچوقت فکرش را هم نمیکرد...تکه ی آخر ناخنش را با دندان کند . خودش را از صف کنار کشید و دوباره پیام اخر ناهید را خواند: "ناصرو مثل داداش خودت بدون...میدونی که من اگه تا حالا تو این خونه موندم به خاطر مامان پریه...آقا یونسم خیال کرده که کسی از بلندشدن زیر سرش خبر نداره،مثل کبک سرشو کرده زیر خاک و خل این خونه ومدام سنگ میراث فرهنگیو به سینه میزنه...دیوونه !به خاطر خودتو خاله بدری میگم ...نمی خوام بی سرپناه شین" نگاهی به خاله بدری کرد که همه چیز توی تهران براش تازگی داشت ،از بسکه تو اون شهرو خونه مونده بودو درو دیوار خشت و گل و آجری و یه جور ادم دیده بود،این شهر براش حکم سینما داشت،حتی درو دیوارهای ایستگاه مترو ادمهای رنگ و لعابدار.بعد از سالهاموهایش را مشکی کرده و فرق سرش را صاف باز کرده بود . روسریه ریشه دار گل ریزروی سرش انداخته وگیره زده بود،به جای کیسه ی همیشگیش، ساک مشکی منجق دارآهاردار دست گرفته بودو خیلی وقت بود،از وقتیکه خانم پری زمین گیر شده بود ،لبخندی روی لبهای نازکش ننشسته بود...به روی خودش نمی آورد ولی بیشتر ذوق دیدن ناصر را داشت که همیشه مایه ی فخرفروشیش به خاله زنک بازیهای زنان همسایه بودهمیشه توی جمعهایشان میگفت: "کجا بود خانم پری ؟!شب تا صبح به سرو صورت مردم میرسه!ناصرو خودم بزرگ کردم ،خودم شب تا صب ترو خشکش کردم مثل ریحانه ام...اصلا خون سالاری ها تو رگاش نیست،با همشون تومنی دوزار توفیق داره..." ریحانه که انگار یکدل شد ،بدون معطلی کارت آبی رنگ مترو را را توی گیت وارد کرد . اول خاله بدری و بعد خودش از گیت رد شد.اولین بارش نبود که تهران میامدولی با خودش عهد کرده بود که بعد این ماجرا آخرین بارش باشد،حتی این فکربه سرش زد که قید دانشگاه را هم بزند.خوب فکرهایش را کرده بود،پسر دایی گجکارش قدرش را بیشتر میدانست وحرمتشان را بیشتر نگه میداشت. حداقل خانواده ی ساده اش که نسل اندر نسل بنا و گچکار بودند را مثل خانم پری و آقا یونس توی سر خاله بدری نمیکوبید که : _عروسمون باید شجره نامچش مثل خودمون پر شاخ و برگ باشه و تهش به یه شاه و شاهزاده ای برسه... باد خنک مترو که به صورت عرق کرده ی خاله بدری خورد ،هیکل فربهش را روی صندلی آبی مترو رها کرد و نفس بلندی کشید و یک دعای بلند به جون سازنده اش کرد ولی این باد خنک ذره ای از تب بدن ریحانه را کم نکرد و خاله بدری که دانه های درشت عرق صورت ریحانه را دید ،لبه ی چادرش را بادبزنی کرد و شروع کرد به باد زدن صورتش و ریحانه هم خیره به دختر موطلایی نشسته ی روبه رویش مانده بود که با کفشهای پاشنه بلندش پایش را روی پا انداخت و شروع به ور رفتن با ناخنهای لاک زده اش کرد... بارها عکس آن دختر موطلایی توی عکس دیده بود.همان عکسی که خانم پری هر وقت ریحانه را میدید،دستش میگرفت و شروع به قربان صدقه رفتن پوست سفید و قد بلندش میکرد و هزار بار توی چشمان ریحانه آرزوی عروسی ناصرو پریسا را مثل میخ فرومیکرد،ریحانه تا انموقع دلش قرص بود که ناهید بارها گفته بود که ناصر چشم دیدنش را ندارد چه برسه به ازدواج...این را از کودکیش میدانست.خاله بدری از هیچ چیز خبر نداشت ولی خانم پری کارش را بدون حساب و کتاب انجام نمیداد ،همیشه به احساس ناصر نسبت به ریحانه حسادت میکرد.ریحانه دوباره به دخترروبرویش چشم دوخت و از اینکه اصلا شباهتی به او نداشت خوشحال شد که شاید ناصر از نقشه اش پشیمان شود. ناگهان صدای خاله بدری بلند شد،از ان صداهایی که فکر میکرد وقتی خودش نمیشنود ،دیگران هم نمیشنوند: _بسم اله...انگار اومدن تالار عروسی ...این شهر زیر زمینش از روی زمینش بدتره...بیخود نیست خانم پری حالا هم که نفسای اخرشو میکشه و یه تار مو توی سرش نمونده ،با هزر کلک ،رنگ و لعاب سرو صورتش از یادش نمیره... صدایش را پایین تر اورد و صورتش را به گوش ریحانه نزدیکتر کرد: _بین خودمون بمونه...خانم پری اگه موهاشو رنگ نمیکرد یه تار موی سیاه تو سرش نمونده چه برسه به زردو قهوه ای...پیر ناصر شده بود...حالا میفهمم چرا وقتی سالم بود هفته هفته سنگ تهرانو به سینه میزد... ریحانه لب به دندان گزید و ارام تر از خاله بدر گفت: _خاله چرا گناه مردمو میشوری؟...اگه آقا یونس میفهمید بخاطر ناصر میومده تهران که سه طلاقش میکرد...برای همین کارای آرایشگاهشو بهونه میکرد و میومد... خاله بدری انگشتش را به دندان گرفت . زیر لب استغفراله گفت و به خاطر آرام کردن وجدانش از توی ساکش یک مشت توت خشک بیرون آورد و به دختر موطلایی تعارف کردوکل ردیف نشسته از توت خشکه خاله بدری بی نصیب نماندند...ریحانه برای چند لحظه همه چیز را فراموش کرد که تلفنش زنگ خورد،ناهید با فریادهای همیشگیش پشت خط بود: _یه موقع خر نشی پشیمون بشی...بخدا حال مامان پری خیلی خرابه... چون وقت تنگه به تو رو زدیم...خیالت راحت آقا یونس همه چیزو فهمیده ولی نمیدونم چرا نرم شده؟...زود برید ناصر منتظره... ریحانه کنار ابسرد کن صورتش را شست و دستی نم دار به روی موهای خاله بدری کشید که انگار همنشینی با خانم پری تاثیرش را گذاشته بود...اصلا به ظاهر خودش فکر نمیکرد چون انگار مطمئن بود ناصر انقدر توی این شهرو دروبرش دخترای جورواجور دیده بود که ریحانه ی مومشکیه سبزه برایش فقط یه خاطره ی سیاه و سفید از کودکیهایش بود... تاکسی جلوی اپارتمان لوکس چندطبقه نگه داشت...خاله بدری نتوانست نگاهش را تا آخر اپارتمان بکشد و زیر زبونی شروع کرد قربان صدقه ی جرات و دست و پنجه ی ناصر رفتن.از اسانسور مثل پله برقی وحشت داشت.چادرش را تمام زیر بغلش جمع کرد و تا طبقه ی دهم دستش را از روی قلب و در آسانسور بر نداشت. ناصر با بلیزو شلوارو تارهای سفید مو اطراف سرش جلوی در منتظر بود.چیزی شبیه عکس جوانی آقا یونس کنار خانم پری که ناصرتوی پنج سالگی دست آقا یونس را فشرده بود ،همان عکسی که آقا یونس بعد رفتن ناصر توی زیر زمین لایه لای خرت و پرتها انداخت و ریحانه گهگاهی با ناهید دزدکی نگاهی به عکس میانداختند... خاله بدری بعد از چندبار بوسه و قربان صدقه رفتن روی مبل راحتی جلوی کولر گازی نشسته به خواب رفت...ریحانه معذب بود و ناصر منتظر فرصت که ناگهان سر حرف را باز کرد: _من پیر وچاق شدم ولی تو هنوز همون دختر مومشکی ظریف موندی ،همون که از ترس عقربا توی زیرزمین پشت پیرهن منو ول نمیکردی...هنوزم میترسی؟ ناصر که جواب ریحانه را نشنید ،خودش جواب خودش را داد: _ترسم داره...اونجا دیگه جای آدمیزاد نیست...تا دوروز پیش آقا یونس حتی ناخنک زدن به خاک اون خونرو حرومم کرده بودو با سند این اپارتمان درد وجدانش را خوابانده بود ...ولی نمیدونم اونکه سایمو با تیر میزد چرا رنگ عوض کرده؟... ریحانه یک لحظه وقتی خاله بدری را توی خواب عمیق دید وچشمش به شیشه های برش خورده روی شومینه افتاد که ناصر توی الکل عقربهای زردو سیاه درونشو از آن خانه یادگاری جمع کرده بود،ترسی ته دلش چنگ زد...همه جای خانه سرد بود ،حتی تابلوهای بزرگ نقاشی روی دیوار که انگار کسی با عصبانیت رویشان رنگ پاشیده بود...روی مبل استیل جابه جا شدو خواست سر حرفو باز کند که ناصر با یک فنجان قهوه ی گرم ،حرف را پیش کشید: _می خوام کمکم کنی!شاید همین فردا...نمیخوام دیر بشه...فقط یه لباس میپوشی و یکم گریم میشی وتوی اتلیه چندتا عکس میندازیم...لازم نیست خاله بدری هم بفهمه ،اصلا لازم نیست کسی بفهمه... ریحانه با انگشتانش بازی میکردو منتظر بود ناصر حرف را عوض کند،ولی انگار اصلا ریحانه را نمیدید، با همان جسارت همیشگیش گفت: _من حرفی ندارم خاله بدری مثل بچگیهام پیشم بمونه...انقدر که خاله بدری برام مادری کرد ،مامان پری نکرد...این خونه بزرگه ومن از پسش برنمیام...توام که سرت به دانشگاه گرمه و میری خوابگاه...هروقت خواستی میتونی بیایی سرش بزنی...به فکر سقف بالای سرش باش!...نگاه به آقا آقا گفتن مردم نکن...بابای خدا بیامرزت به آقا یونس بدهکار بودکه رفت...فقط منتظره که مامان پری سرشو زمین بزاره،اونوقته که خونتونو بزنه پشت قباله ی زن جدیدش... ریحانه صدای خورد شدنشو میشنید،وقتی عکس دختر خاله ی فرنگیه ناصرو کنار آینه دید...کنار آینه ایستادو به عکس خیره شد،صدای کشیده شدنه دمپاییه ناصر را روی سرامیک خانه پشت سرش شنید،مثل صدای کفشهای پرصدای کودکیهای ناصر که درشان می آوردوپا برهنه وبا نوک پنچه هایش توی زیرزمین پشت سر او وناهید میپرید و فریاد میزد: _عقرب عقرب.... ته دل ریحانه خالی شد وقتی صدای ناصر را پشت سرش شنید: _نگران رنگ موهات نباش...دست بهش نمیزنیم...ناهید فکر اینجاشو کرده!همیشه سفید برفیو به خاطر این دوست داشتم که رنگ موهاش مشکی بود...راستی قصه ی سفید برفیوتا حالا شنیدی؟ □□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□ دوشب پیش از آمدن ریحانه به تهران،ناهید در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد،گوشی تلفن را قطع کردوتوی حیاط کنارحوض دوید...اقا یونس طبق معمول این چندماه توی ایوان دست در جیب فرو برده بود،موهایش را کوتاه کرده ، بالا زده بودودرحالیکه کوتاه قدم برمیداشت،آرام صحبت میکرد که تا چشمش به ناهید افتاد صدایش را برای فرد پشت خط بالا بردوحرفهای تکراریه خانه و میراث فرهنگی و اینکه اجازه نمیدهد حتی نوک بیل یک نفر هم به خاک این خانه بخورد را چاشنی حرفهایش کرد،ولی ناهید فهمیده بود که این رفتار آقا یونس بخاطر اینست که جنسیت فرد پشت خط لو نرود.وقتی آقا یونس ناهید را مزاحم صحبت کردنش دید ،با لبخندی ساختگی به روی ناهید توی اتاق رفت .ناهید هم تا رفتار آقا یونس را دید از گفتن حرفهای دکتر در مورد خانم پری پشیمان شد و دوراز چشمانش توی زیر زمین دوید.روی پله ی اخر یاد حرف ناصر افتاد:"زیر زمین مال از ما بهترونه"،ناهید آنموقع معنی حرف ناصر را نمیفهمید ولی حالا چشمهایش را بست،دستش را روی کلید برق گذاشت و با یک بسم اله زیر لب برق را روشن کردو لابه لای وسایل جمع کرده ی ارایشگاه خانم پری دوید که اقا یونس بعدمریض شدنش گوشه زیرزمین چنان فشرده چیده و رویشان را کشیده بود،که انگار می خواسته سالها مخالفتش را با شغل خانم پری به رخ بکشد،مخصوصا برای ناهید که سالها جاپاجای خانم پری گذاشته بود.ناهید توی نورکم زیرزمین و لابه لای وسایل دلش میخواست زودتر پیدایشان کند.جای وسایل را خوب میدانست.گوشش را تیز کرد تا صدای اقا یونس را نشنودو با یک حرکت کارتن را که اقا یونس از ترس اینکه محل زندگی جانورهای زیرزمین نشوند،دربشان را محکم چسب زده بود،از زیر وسایل با صدا بیرون کشید... خاک اینه ی میز توالت را کنار زد و روبرویش نشست .عکس پریسا را جلوی چشمش گذاشت و یکی یکی پستیژها را روی سرش امتحان کردتا پستیژ طلایی فارا را که شباهت زیادی به موهای پریسا داشت را پیدا کرد...سریع به ناصر زنگ زد: _ناصر!بالاخره پیداش کردم...اگه روی سرش بزاره خود پریسا میشه...مامان پری دیگه مثل سابق چشماش تیز نیست ...فردا میفرستم برات بیارن! برای چندلحظه ترس از زیرزمین و عقربهایش را فراموش کرد که صدای اقایونس را شنید،ناهید را چند بارصدا کرد.ناهید که نفهمیده بود چرا آقا یونس هیچوقت دوست نداشت،او یا خانم پری تنها پایشان را آنجا بگزارند، ناخواداگاه پستیژ را همانجا توی کارتن انداخت وبدون اینکه در کارتن را ببندد، پله ها را دوتایکی بالا دوید.کنار حوض نشته بود،کنارش نشست وآقا یونس که ان خشم همیشگی توی چشمانش نبود گفت: _نمیدونم چه نقشه ای تو اون سرتونه؟...به ناصر بگو بخاطر اینکه قید اون دخترفرنگیه مالدوستو زده وبرای یکبارعاقلانه فکرکرده ازش میگذرم...بگو بیاد مادرشو بینه ...خانم پری خیلی بهونشو میگیره! □□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□ ریحانه حال عجیبی داشت،سوزشی سرد از نوک سر تا پایش را میگرفت،فکرمیکرد این واکنشش به ظاهر جدید است.برای آرام کردن خودش دوباره حرف ناصر را توی سرش چرخاند: _خیالت راحت....پریسا دیگه پاشم ایران نمیزاره...بهش گفتم دارم ازدواج میکنم...اولش جا خوردولی چون از بچگی عاشق مامان پریه ،قول گرفت که بخاطر حالش بهش هیچی نگه... یک لحظه پریسا را مثل خودش دیدو دلش به حال پریسا سوخت...ولی از صبح این حرف خاله بدری ته دلش را خالی کرده بود از ذهنش بیرون نمیرفت که توی خانه ی لوکس ناصر و لابه لای مبلها و وسایل مدرنش چرخ میخوردوزیر لب با خودش حرف میزد . انگار که چیزی را گم کرده باشد ،پشت اشپزخانه ی اوپن خانه ایستادو گفت: _زود برگردین...نمیدونم چرا اینجا دلم میگیره...یه جوری غربت داره...خدا عمرش بده خانم پریونمیزاشت یه ثانیه بیکار بمونم... ریحانه مطمئن بود که بعدخانم پری، رفتن به آن خانه محال بود و دیگرهمه چیز دیر شده بود... جرآت باز کردن چشمهایش را نداشت...دلش میخواست میدوید بیرون و هرچه خورده بود بالا بیاورد... که با صدای ظریف زن آرایشگر،تکانی خورد: _حالا چشماتو باز کن... فشار عجیبی به روی سرو چشمانش می امد...دستش را از جلوی دهانش برنمیداشت...با این حرف یاد کودکیش افتاد،لحظه ای که برای فرار از چشم ناصرو ناهید ،لابه لای درختای انار حیات میدوید ،ناگهان پشت تک درخت انجیر حیات پرید و انقدر خودش را جمع وباریک کرد تا از پشت تنه ی باریک درخت، پیرهن گلدارش پیدا نشود،چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد،که دستی از پشت تنه ی درخت روی چشمانش را گرفت،صدایش غریب بود ، گفت: _اگه گفتی من کیم؟... ریحانه صدای خنده های ریز ناصرو ناهید را از روبرو میشنید که زیر لب حرف میزدند و میخندیدند.یادش می آمد دستهایش پوست لطیفی داشت و بوی خوبی میداد،دستش را بیشتر روی انگشتان دخترک نگه داشت وگفت: _تو کی هستی؟ دخترش دستش را برداشت و سریع روبروی ریحانه نشست و ارام و با ناز گفت: _حالا چشماتو بازکن... ریحانه هیچوقت،تصویر آن دخترک موطلایی با پوست وپیرهن پف سفید از یادش نرفت ،پریسا کف دستش را به طرف ریحانه باز کردو آبنبات قلب شکل را به سمت ریحانه گرفت که هنوز مزه اش زیر زبان ریحانه مانده بود...دهان ریحانه تلخ و زبانش داشت خشک میشد... دلش میخواست شیرینی چیزی را زیر زبانش حس کندولی تلخی اش بیشترو بیشتر میشد.دوباره صدای زن آمد: _چشماتو باز کن! چشمانش را که سوزشی عجیبی داشت ارام بازکرد...اولش چشمش به عکس پریساجلوی اینه و بعد به تصویر خودش توی اینه افتاد...هرچه نگاه کرد به سختی توانست ریحانه ی سبزه رو و مومشکی را از توی این پستیژطلایی وگریم لایت روشن بیرون بکشد...ناصر مدام با تلفن صحبت میکرد... بارها می خواست حرفی را به ریحانه زند اما پشیمان شده بود...از صبح نگاه ناصر برق خاصی داشت وانگار بر خلاف ریحانه هیچ عجله ای نداشت.ریحانه دلش میخواست روی سرش چنگ بیندازد و فریاد بزندوهمه چیز را خراب کندولی تصویر خانم پری و خاله بدری والتماس ناصر لحظه ای از جلوی چشمانش کنار نمیرفت...تابلوهای آتلیه ،تصویرهای تاریک وروشن و لبخند صورتهای تو عکس انگار دهانشان کج میشدندو دور سرش چرخ می خوردند،صدای ناصرکشدار به گوشش رسید: _حالت خوبه ریحانه ؟...ناهید زنگ زد...گریه میکرد...فریاد میزد...میگه چندتا دکتر دور تخت مامان پریو گرفتن نمیزارن ببینتش... میگفت شک بهش وصل کردند... دست ریحانه را گرفت و روی صندلی نشاند،انگار توی دهان ریحانه را خاک ریخته بودند،زبانش نمیچرخیدکه جواب ناصر را بدهد...ناصر کنارش نشست.دستی روی موهایش کشید و کت سفیدش را مرتب کرد...ریحانه لحظه ای دستش را از روی سرش برنمیداشت،چیزی لابه لای موهایش ناخن میکشید...عقرب چسبیده توی پستیژوترسی که همیشه ریحانه از عقرب از کودکی توی دلش داشت... کار خودش را کرده بود...نای فریاد کشیدن نداشت،رطوبت چیزی راکم کم روی صورتش حس میکرد...زن عکاس لباس سفیدریحانه را مرتب کرد و به سمت دوربین دویدوکف دستش را نشان گرفت...مبایل ناصر زنگ می خورد...زنگ می خورد...ناصر دستش را روی دست سرد ریحانه گذاشت و به زور لبخند زد که صدای زن عکاس بلند شد: _خون...خون...داره بینی ش خون میاد... سر ریحانه روی شانه های ناصر رها شد ورنگ صورتش به رنگ لباسش شد. چشمانش به جای زن عکاس فقط ناصر را میدید که به جای اتلیه در عالم کودکی توی حیاط دراندشت آقا یونس با فریادو جیغ به دنبال او وناهیدو پریسا میدوید...پف دامن سفیدپریسا توی هوا تاب می خورد...خانم پری توی ایوان و افتاب داغ موهای بلند شرابیش را شانه میزدوبه هرسه شان می خندید،حتی به ریحانه...خاله بدری چادرش را کمر بسته بودو درحالیکه لباسهای بچگیهایشان را روی بند رخت سرتاسر حیاط پهن میکرد...از دوروبرش میدویدند وگاهی پشتش و زیر چادر گلدارش قایم میشدند...ناصراز زیر بند رخت ها میدویدوآنقدر دوید تا مچ دست ریحانه را محکم گرفت و به سمت خودش کشید،خندیدبا صدای بلند می خندیدوصدای پریسا از آنسر حیاط توی گوشش میپیچید: _ناصراگه میتونی منو بگیر...اگه میتونی منو بگیر وصدای فریاد ناهید را که از پشت مبایل فریاد میزد: _ناصر با ریحانه برگردیدکاشان!مامان پری رفت! پایان
داستان کوتاه ساعت 16.پرده ی ضخیم مخمل پشت سرمان کشیده می شود.انگار ته دلم را ناخن می کشند وقتی صدای پایشان را می شنوم که یکی یکی وارد سالن می شوند،حتما هم مثل همیشه تمام صندلیها را پر میکنند...دستهایم را روی گوشهایم میفشارم.هنوز صدای فریادهای سعیدو کوبیده شدن در توی گوشم است.آخرین حرفش را زدو رفت: _دست از این حرفه ی لعنتی بردار...نمی خوام به بهونه ی دیدن تو ،یه نمایشو ده بار ببینن!...منم خیلی وقته دست از سرش برداشتم...باور نداری بیا تو آتلیه رو ببین... دیگربهونه ای ندارم وخودم هم خسته شده ام از بسکه با یک مشت کنته و کاغذ کاهی ،توی این چندماه ،دوره های نقاشی را بهونه ی تمرین و اجرا میکردم،که سعید هم هربار دستها و کاغذهای به زور سیاه شده ام را میدید،انگار که همه چیز را فهمیده باشد ،بگوید: _تو دیگه مارو سیاه نکن... پرده ی آخر با این صدا شروع می شود...مثل کوبیدن تیشه بر سنگ...توی حفره ی کم عمق تاریکی که از چوب ،کائوچو،خاک ، گل و چند تا تکه سنگ ساخته که شاید کمتر کسی باورکند انتهایش به پرده ی مخمل آبی پشت صحنه ختم می شود...هنوز نمیدانم تیشه اش واقعیست یا سنگ که صدایش آنقدر کوبندس،مثل اسمش که هنوز خودم و خیلی ها نمیدانندچیست؟،اما بخاطر نقشش است که فرهاد صدایش میکنیم...گفت: _پرق پشت پرده را روشن نکنید... خیلی کم حرف میزند و گاهی سکوتش از صدای 10نفر هم آزاردهنده تر است.گوشه ی صحنه با لباس کتان بلند سفید،مثل شبحی توی تاریکی به حرکاتش زل زده ام...این صحنه ی اخر را بارهاو بارها تکرار کرده و این شعرراکه راوی قرار است بخواند: _چو افتاد این سخن در گوش فرهاد زطاق کوه چون کوهی در افتاد هربار هم انگار بار اولش است...زانو میزند.سرش با یک حرکت پایین می افتدو موهای بلند مشکیش با دانه های درشت عرق رویشان درورتادور سرش تاب می خورند...تیشه با صدا از دستش می افتدو خاکی که دوروبرش روی صحنه ریخته را روی سرش میریزدو این شعر اخررا زیر لب می خواند،نه انقدر بلند و نه انقدر اهسته،آنقدر که فقط من بشنوم: به یک تک تا عدم خواهم دویدن به شیرین تا ابد خواهم رسیدن وسرش دوباره میان کتفهای لرزانش گم می شود...با این میزانسن عذاب وجدان میگیرم،که باید آرام آرام از پشت کوه بیایم و کنارش زانو بزنم و به دستور کارگردان ،انقدر توی فضای صحنه و موسیقی غرق شوم که برایش ازته دل اشک بریزم،طوریکه نم توی چشمانم واشکهایم از ته سالن توی نور زرد رنگ برق بزند...حالا کمتر از یک متر بامن فاصله دارد...آنقدر توی نقشش غرق شده که هنوز پلکهایش را باز نکرده...نمیدانم قطره ی اشک است یا عرق که از کنار پلکهاو صورتش لیز می خورد،روی زمین می افتند...خودم را کمی عقب تر میکشم...شده ام مثل ادمهایی که قرار است مچشان را بگیرند.حتی وقتی سعید کنارم نیست درست مثل خودش می شوم...نگاهم به دورو بر است که که مبادا نگاهی به سمتم کج نشود...یکی از چشمهایش را باز میکند و با همان صدایی که فقط من میشنوم میگوید: _چرا هیچی نمیگی؟...شعرو یادت رفته؟...شیرین نباید ترس تو چهرش باشه...با غرور صاف بشین و شعر را آرام بخون... و شعر را برایم ارام و شمرده زمزمه میکند.همیشه از این میترسم....نگاه فرهاد از ان نگاه هاییست که رگ غیرت سعید را باد میکند...به خودم قوت قلب میدهم و میگویم: _این دیگه آخرین اجرایم است... برای فرار از نگاهش ،پارچه حریر روی پیشانیم را روی صورت و موهای بافت مشکی بلندم که جلوی شانه ام انداخته و برقش زننده است ،رها میکنم...ایستاده شعر را می خوانم... سعیدعاشق رنگ مشکی است،همیشه انگشتانش را دور موهایم حلقه میکردو می گفت: _عاشق رنگ مشکی موهاتم...قول بده هیچوقت کوتاهشان نکنی! ولی حتی یکبارهم عکسی از من نگرفت تا جای تابلوهای عکس مدل دخترک چشم آبیه موبور آتلیه اش توی قابهای چوبی بزرگ بگذاره...هرچند چهره اش توی تابلوها محو وتاریک است ولی سعید هنوز نفهمیده که خوب چهره اش را از توی این تیرگیها بیرون کشیده ام وحتی خود واقعیش را چندبار دوروبر آتلیه دیده ام...بارها گفته : _خیلی ها بخاطر این چند مدل مشتری شدن...این حرفه ی منه...من فقط عکسشونو میگیرم وفقط از توی لنز نگاهم تو چهرشون دقیق میشه...اگه به تک تک عکسا حسادت کنی،زندگی برات سیاه میشه... صداوتکانهای مریم مرا از افکارم می پراند...با دیدن چهره اش توی دلم خالی میشود...خودش متوجه کریح بودن گریم و نگاهش می شود،لبهایش را روی دندانهای سیاه شده اش و دستش را روی سیاهی گونه هایش میکشد و با عصبانیت موهای درهم کرکش را زیر سربند تیره اش میزند: _ بارها گفتم که این نقش حالمو بهم میزنه...نمیشد به جای یه عجوزه دروغگو یه آدم درست درمون خبر مرگ شیرینو بده؟! دستم را میگیردو به سمت پرده میکشدواز جاییکه او میدیدو تماشاگران نمیدیند،با انگشت اشاره جایی را توی صندلیها نشانه رفت: _نگاه کن!به جون خودم خودشه!نامزدت سعید...ردیف دوم ،وسط نشسته ، نگاه کن!...ای نامرد !اونکه دشمن خونی این جور جاها بود!فقط بلده برای تو لالایی بخونه!... خودش بود...صدایی سرم را برمیگرداند.کارگردان آرام ارام دست میزندو به سمت فرهاد میرود،از آن لبخندهای رضایت کمیاب روی لبش است: _خودشه فرهاد...همین بازیومی خواستم،اوج صحنه ی آخر همینه...وقتی خبر دروغ مرگ شیرینو میشنوی! تیشه روی زمین افتاده بودو فرهاد روی زانوهایش خم شده بود و شانه هایش که تکان میخورد،ناگهان بی حرکت ماند... راه برگشتی نداشتم.ناگهان این فکر به سراغم امدکه خدا کند بفهمد این آخرین بازیم است...خدا کند بفهمد که موهای خودم نیستو اینها همهش گریمه....خداکند فرهاد توی صحنه چشمهایش را باز نکند!.... □□□□□□□□□□□□□ سکوت محض سالن را گرفته...فقط یک صحنه تا صحنه ی آخر مانده...همیشه از انتظار پشت صحنه آنهم توی این اتاق خفه ی پراز لباس و کفش بیزار بوده ام...فرهاد دیگر حرفی نزد...دلم میخواد حداقل چیزی را زمزمه کندولی بی جهت به لباس و پابندهای سفید پارچه ایش ور میرود،حتی دیگر نگاهم هم نمیکند....میروم که به سعید زنگ بزنم، چشمم به پیامش می افتدکه نوشته: "شرمنده...امروز اتلیه سرم شلوغه نمیتونم بیام دنبالت...بعدا جبران میکنم...."زمان پیام 16:15دقیقه... □□□□□□□□□□□□□□ ناخنم را تا ته کنده ام...انگشت دیگرم را رویش میفشارم تا خونش روی لباسم نریزد...توی این تاریکی پشت کوه صدای بلند فرهاد پییچ میخورد...اینبار انقدر بلند می خواند تا همه صدایش را بشنوند...زیر صدای موسیقی لابه لای شعرهایش گم میشود...پارچه ی حریر را روی صورتم می اندازم و موهایم را پشت شانه هایم...دستی روی صورتم میکشم تا شاید گریمم را کمی محوتر کنم...نیازی به حس گرفتن ندرم ،بغض دارد گلویم را می فشاردوهنوز به پیکر بی جان فرهاد نرسیده حتما اشکم سرازیر میشود...کارم را با سعید تمام شده میدانم...تمام میزانسن ها را حفظم و منتظر سکوت فرهاد و خنده ی بلند شیطانی مریم می مانم...از پله ها ارام آرام پایین می ایم،به تماشاگران نگاه نمیکنم و فقط به موسیقی گوش میدهم تا ارام تر شوم...مریم که از صحنه میرود انگار پشتم خالی میشود...دور پیکر نشسته ی بی حرکت فرهاد چرخ میزنم و کنارش زانو میزنم ...ایکاش میتوانستم پشت به صحنه بمانم و پارچه ی حریر را از روی صورتم کنار نزنم... احساس میکنم همه چیز را فراموش کرده ام...ایکاش فرهاد چشمش را باز کندو آرام شعر را برایم تکرار کند ولی نه ،انگارکه هیچوقت زنده نبوده،روی زانونشسته...یک دستش روی دسته ی تیشه و سرش به سمت پایین بی حرکت مانده، فقط موهایش دور سرش کمی تکان می خوردکه جلوی چشمها و دهانش را گرفته...لابه لای حرفهای راوی اسم شیرین توی دلم می چرخد.نور از چهره ی فرهاد جمع میشود و توی سالن پخش میشود...که ناگهان نگاهم به سعید می افتد که سریع دستش را از دور گردن زن کناریش باز کند و خودش را روی صندلی جمع و جور میکندو صاف روی صندلی مینشیند...با دیدن برق موهاو چشم روشن زن نشسته ی کنارش، توی نور سالن چهره اش را خوب به خاطر می اورم... صدای راوی قطع وموسیقی ارامترمی شودتا بتوانم صدایم را به انتهای سالن برسانم... نورارام از توی سالن جمع میشودو روی صورتم زوم میشود... تنم سرد میشود...پارچه ی حریر را کنار میزنم و کنار فرهاد روی زمین رها می شوم...موهایم را جلوی شانه ام می اندازم و طوری اشک میریزم وشعرم رامی خوانم تا حداقل سعید صدایم را بشنود.... داستان کوتاه از کی؟کجا؟چطور؟نفهمیدم،هنوزهم نمیدانم اما مطمئنم از چه کسی؟ای کاش می توانستم با خیال راحت وبدون نگاه کج ،گوشه ی بیمارستان بخوابم و بمانم،تا هروقت که شد. مامان میگفت:"مرگ دست خداست" ولی من میگم:" الان مرگ،حق من نیست ،باید تلافی کنم" سرفه و سرما امانم را بریده است.چند دقیقه ی پیش بود که پسرجوانی با یک کیف دستی و یک برگ کاغذ به سمتم آمد.همان لبخند را به لب داشت و همان مهربانی...درست شبیه خودش بود...سرفه ام را خوردم وصاف ایستادم . با لبخندی پررنگ تر جوابش را دادم.باید به هبچ چیز شک نمیکرد،همانطورکه منهم تا وقتی برگه ی آزمایش وفرارغیرمنتظره اش را ندیدم به هیچ چیز شک نکردم.گفت:"ببخشیدخانم!میشه کمکم کنیدوبگید اسم این خیابان چیه؟!"احساس کردم که رنگم پریده و پوست صورتم سرد شد.با نگرانی پرسید:"مثل اینکه حالتون خوب نیست!می خواین کمکتون کنم؟"هنوز بعد اون اتفاق انگار به واژه ی "کمک"حساسیت دارم. بدون پاسخی دویدم.تا جایی که الان زیر این درخت چنار ایستاده ام.به جایی رسیده ام وقتی چشمم به اسم خیابان می افتد که نوشته"پاستور"ترسی توی دلم می افتد.چون خوب میدانم میکروبی شده ام که قصد افتادن به جان این و آن دارد. نگاهی به سرتاپایم واطراف می اندازم.ظاهرم چیزی را نشان نمیدهد.این اولین باری است که خودم هستم ،بدون هیچ آرایش و گریمی که همیشه در آنها غرق بودم.دختری سفیدرو که موهای خرماییم را زیر شال مشکی ریخته ام ،چشمهای مشکی کشیده که دیگرزیر عینک دودی پنهان نیستند ،ناخنهایی که زیر لاکشان نکرده ام و یک جفت کتانی سفید که هیچ صدایی نمی دهند... خوشحالم که مردم توی پارک بی توجه ازکنارم رد می شوند،اما مردی قوی هیکل با موهاوریش مشکی چند دقیقه ای است که از ماشین ون شیشه دودی پیاده شد،عینک دودی بزرگی به چشمهایش زده و به من خیره شده است.ناخودااگاه دستم به سمت موهایم میرود و کامل زیر شالم میزنم .نگاهش شبیه نگاه های بابا ست ،وقتی که برخلاف میلش عمل میکردم.همیشه میگفت:"اولاد مثل آتیشه!نه باید آنقدر بهش نزدیک شد که بسوزونتدو نه آنقدر ازش دور بشی و رهاش کنی که همه جارو بسوزونه"البته این حرف را به مامان میزدو دوباره سرش را پشت صفحه های سیاسی روزنامه های روز پنهان میکرد.ولی خوب میدانستم که گهگاهی دزدکی از پشت همان عینک دورقاب مشکی چهارگوش و صفحه های روزنامه، مجری ها ی به قول خودش بزک کرده ی اخبار را دید میزد که سالها هووی مادرم شده بودندوبابا لبخندی محو گوشه ی لبهای دیکتاتورش را به زورهوس میگرفت. مرد با عینک دودی چند قدم جلوتر می آید.حتما چیزی زیر لباسش پنهان کرده که لبه های کتش را روی هم میگذارد.چرخی میزندوبه ظاهر خودش را به من بی تفاوت نشان میدهد،اما تمام حواسش به من و مرد میانسال کناری ام است که روی نیمکت نشسته،این کارش شبیه حرفهای مامان است که میگفت: "دیگه به پیروجوون بودنش نگاه نمیکنن...تا غافل بشی میبینی زندگیتو وشوهرتوازچنگت درآوردن..،باید سفت به زندگیت بچسبی " عادت داشت. با تسبیح بزرگ فیروزه ای یادگار آقاش، ذکر میفرستادوبا این کار باطنش را آرام میکرد ولی خودش را توی انواع رنگ و مدل مو غرق میکرد تا به قول خودش ظاهرش برای بابا تکراری نشود ومدام در تلاش بود که از زنهای مد روز ماهواره عقب نماند . کمی خودم را از مرد میانسال کنار میکشم.وقتی هنوز سر زندگی مشترک نرفته با یک مشت برگه ی آزمایش و دردلاعلاج برگشتم سرخانه ی اولم،بابا گفت:"خودت خواستی؟....چشم بسته خام شدی...تا بهت خندید و پناهت داد ،شد تموم زندگیت... " مامان به من گفت که:"تقصیرتو نیست...بابت هیچوقت به این به قول خودش آتیش نزدیک نشد".حتی وقتی در نزدیکی اش زیر چنگالهای اون نامرد دست و پا میزدم، برای مردم کشورهای دور توی روزنامه هاوتلویزیون دل میسوزوند. مرد با عینک دودی دور ما دایره وار میرودوبرمیگرددوگاهی سرش را توی یقه اش فرو میبردوچیزی می گوید.حرفهایش کوتاه است.شاید دارد مشخصاتم را به آنطرف خط میدهد.مردمیانسال نشسته روی نیمکت لبه ی پالتو ام را میکشد و با همان نگاه دلسوزانه اش نگاهم میکند.میگویم: _گفتم که...نمی خوام...متشکرم... صدایش را مهربانتر میکند: _بیا توام مثل دخترم...کمتر حساب میکنیم... نمی دانستم برای گفتن حرف دل هم باید پول دادوسرش چانه زد.مرد کوتاه قدوریزنقشی بود.ازآن آدمهایی که انگارفقط به فکرسیرکردن شکم زن و بچه اش بود.این از ظاهرش مشخص بود.پاهایش را که به سختی به زمین میرسید روی نیمکت جمع کرد و کاغذهارا روی پاهایش دسته کرد.به قول خودش "عریضه نویس" بود.دوباره یاد اسم خیابان افتادم"پاستور" گیرنده ی نامه برایم مشخص شد...من تنها آدم ،اولین واخرین نبود.نگاه که انداختم دیدم پارک و روی نیمکتها پربود از این آدمها...گفت: _سنگ مفت...گنجشک مفت...جوونی !مگه میشه چیزی نخوایی؟...جوونای این دوره از آرزوهاشون کوه میسازن... معنی مفت و مجانی اش را فهمیدم ولی همینقدر را هم نداشتم.اما وقتی چشمم دوباره به مرد با عینک دودی افتاد که دیگرلبخندی روی لبش نبودوصاف روبه رویم ایستاده بود.وقتی میدانستم انتهای این خیابان به کجا میرسدو اصرار بی مورد مرد عریضه نویس را دیدم،احساس کردم که مجبور شده ام،اگر حرفی نزنم حتما خودشان خواهند فهمید.ازروی اکراه گفتم بنویس.دستانش لرزش داشت ,درست مانند من.جمله ی اول را خودش نوشت:"سلام آقای..."گفت بگو و گفتم: دختری 25 ساله و گریمور هستم.البته بودم. الان درست چند ماهی می شود که که مادرم شیری را که هیچوقت به من نداد را حرامم کرده وباباهم همانموقع حرفی نزد.فقط سرش را تکان داد و آه بلندی کشید که از صدتا ناسزاونفرین برایم بدتر بود. ماجرا از یک سوال و کنجکاوی ساده شروع شد. چرا دختر به دنیا آمدم ؟مامان با حرص و تسبیح توی دستش میگفت:دختر!این سوال نیست،ناشکریه،خدا قهرش میگیره" اون موقع حرفش خنده دار بنظر می امد اما الان نه.این سوال ازوقتی تو سرم امد که مامان برسر بابا فریاد میزدکه:"دارم کم میارم..." این حرف درجواب هواخواهی های بی اندازه ی بابا بود.مامان همیشه میدوید که بابا را راضی نگه داره ،گاهی حتی چهره اش برایم غریب بود ولی تصویر بابا برایم همیشه ثابت بود. توی تمام این سالها بیشتر وقتها روی مبل استیل کنار تلویزیون پایش را روی پا می انداخت.پیپش را دود میکرد.خانه را یک کشور میدیدوخودش را رئیس خانه.همه چیز را از بالا میدید...حدود یک ماهی بود که توی نخ جوانک لباسفروش آنطرف خیابان بودم که بحث روزوداغ مردم محل بود.وقتی بابا حرفش را پیش کشیدوبه من و مامان گفت :"مراقب باشیم،گولشو نخوریم" فهمیدم که دلسوزیش بخاطر این است که حتما کشور کوچکش را در خطر دیده.جوان ،از آن ادمهایی بودکه با یک نگاهش روزی 10 نفر را خریدوفروش میکرد...دلم میخواست،دختر نبودم و بدون ترس توی چشمان شیطانیش زل میزدم تا بفهمم تو اون کله ش چی میگذره که بالاخره همین کار را هم کردم... تجربه ی سالها گریموری را روی خودم پیاده کردم.موهایم را جمع کردم و کلاه گیس خرمایی روشن روی سرم گذاشتم.با یک بارانی بلندو تی شرت گشادو شلوار بگ.شالم را دور گردنم پیچیدم و با ماشینم که خانه ی دوم من بود،بدون توجه به اشک ها و التماسهای مامان، روبه روی مغازه اش ایستادم.جلوی مغازه ایستاده بود. شیشه ماشین را پایین کشیدم.بطرف ماشین امد.نگاه خریدارانه ای به ظاهرم انداخت.با همان لبخند ژوکوند همیشگی گوشه لبش گفت: _کاری داشتین؟بنظر بچه اینورا نیستی! جوابش را ندادم.همان موقع دختر کولی با اسفندانش به طرف جوان آمد.مشتش را چند دور دورسر پسر چرخاند کف دست جوان بازش کرد و توی اسفندانش محکم فوت کرد.دودش میانمان را گرفت.فقط دیدم که جوان چندتا اسکناس کف دستان حنا بسته دختر گذاشت. دختر با لبخند لبه ی چادرش را روی شانه انداخت و رفت.جوان دوباره به طرف من آمد: _حالا تا چندروز شارژه...ماکه چیزی ازمون کم نمیشه...بزار دلش خوش باشه...گفتم دودشو بده طرف تو تا چشم نخوری،آخه ... صورتش را نزدیک صورتم اوردو خوب براندازم کرد: _خجالت نکش..بیا تو مغازه...اینجا نمیشه...به تیپ و قیافت از اون موطلایی ها ی کمرباریک میخوره...اونا فقط تیپ و قیافه براشون مهمه که داری!...محض کلاس خودشون و پزدادن به رفقاشون... از فکرش چندشم شد.شیشه را بالا کشیدم و به سرعت از مقابل مغازه اش دور شدم.یک جای خلوتتر روی ترمز زدم.جاییکه نه چراغ قرمز بود،نه سر پیچ،نه صدای موسیقی ماشین زیاد بود ،خیالم راحت بود که شیشه ی ماشینم هم دودی نیست.... تاازحرف جوان به خودم آمدم،در ماشین باز شد و دختر جوانی بی مقدمه کنارم نشست ،با فریاد گفت: _زودباش برو...زود باش! از پشت عینک وحشت از چشمانم دیده نمی شد...حرفی نزدم و چشم دوختم به جلو.صدایش را بلندترکرد: _بهت میگم راه بیفت...الان میرسن... آب دهانم را قورت دادم،شالم را از دور گردنم باز کردم.با خودم گفتم حتما از حرکت کند استخوان گلویم،وحشتم را می فهمد. حتما فهمیده بود که صدایش را آرامتر کردوبا حالتی ترحم آمیز گفت: _جون مامان بابات...راه بیفت..الان پیدام میکنن...من خلافکار نیستم... مجبورشدم.راه افتادم.خیابان و چهارراه و چراغ قرمز را رد کردم. توی کوچه و پس کوچه زدم.دختر دو دستش را که روی داشببورد محکم نگه داشته بود،شل کرد و توی صندلی با یک نفس خودش را رها کرد: _آخیش....داشتن میرسیدن...اگه بابام بفهمه قیمه قیمم میکنه... گرسنه ام شده بود.نگاهش کردم.ترسیده بودم.اوهم ترسیده بود.روسری حریرش روی شانه هایش افتاده بود.رنگ طلایی موهایش کمی با اغراق برق میزد.به چشمانم خیره شد،روسریش را دوباره روی سرش رها کرد.آرامش چند لحظه ی قبلش از بین رفته بود،فریاد زد: _چیه؟...حرف نمیزنی... ولی فکر نکن نمی فهمم چی تو اون سرت میگزه!همتون مثل همید...با چشماتون آدمو یه لقمه میکنید! پشت سر هم حرف میزد،گاهی بلندوگاهی زیر لب.سیگاری روشن کرد.دودش توی صورتم خورد.بوی عجیب سیگاربوی عطرش را از بین برد. چند دقیقه حرفی نزد.کم کم دوباره ارام شد.دستش را روی دستم که داشتم دنده ی ماشین را عوض میکردم گذاشت.اگر دستکش دستم نبود حتما می فهمید.گفت: _دیگه عجله ندارم...هرجا می خوایی برو...برام فرقی نداره...اما فقط همین امشب.... ماشین را نگه داشتم.عینکم را برداشتم.پلکهایش سنگین و چشمهایش قرمز شده بود. کوچه خلوت بود،یعنی هیچ کس نبود.بدنم گر گرفت.با صدای خودم سرش فریاد زدم: _سریع پیاده شو...اشتباه گرفتی... خوابش پرید.ناگهان دستش را زیر چانه ام گرفت و به طرف صورتش چرخاند.سوزش ناخنهای بلندش را روی پوستم حس کردم.خندید.با خنده های کشدارو بلند گفت: _از اول بهت شک کردم.اگه تو دیوونه ای ولی من از تو دیوونه ترم... کمی مکث کرد.با همان حرکات یواش و پلکهای سنگین،دستش را روی سرش گذاشت و کلاه گیسش را از سرش به سمت صورتش پایین کشید. برق پوست سرش پیدا شد.هیچ مویی روی سرش نگزاشته بود.نگاهم نمیکرد،ولی چشمانش خیس شد.انگشت ظریفش را زیر بینی اش با نرمی کشید.گفت: _حیف که دختر بودی...نمیدونی قیافشون دیدن داره وقتی رودست می خورن...حقشونه... دیگه حرفی نزد.دوباره کلاه گیسش را روی سر کشید . رفت و پشت یک ساختمان نیمه ساخت از چشمام دور شد.... منظورش حتما همان جوان لباس فروش بود....شال گردنم را کمی شل کردم.آب دهانم را به زور بغض قورت دادم و دوباره دور گردنم پیچش دادم...باران نم نم شروع به باریدن کرد.بوی سیگار ش کم کم از توی ماشین محو شدوشیشه بالا بر را زدم که پسر جوانی از سمت همان ساختمان نیمه کاره به سمتم دویدو به شیشه زد.با انگشت اشاره اش که انگشتر بزرگی رویش برق میزد به سمت انتهای خیابان گرفت.در راباز کرد. کنارم نشست و با یک نفس بلند گفت:"مستقیم...شازده کوچولو"....ازحرفش خنده اش گرفت ،خواست که حرفش را توجیه کند:"آخه با این شال و موهای خرمایی روشن عین شازده کوچولو میمونی".ازان ادمهایی بود که بی دلیل شاد بود.با موهای بلند مشکی که روی شانه اش ریخته بودوگوشواره ها و گردنبندش،یک لحظه فکر کردم که شاید او هم مثل من جنسیتش را پنهان کرده.راه افتادم.گیتار بزرگش را روی صندلی عقب گذاشت.توی صندلی چندبار جابه جا شد و انگشتانش را متفکرانه توی پیچ موهایش فرو برد،حرفش را بیرون ریخت: _خوشم میاد...عین خیلی ها اهل سین جین نیستی...معلومه از خودمونی، فقط یکم آبرومندتری... دوباره خندید.منتظر جواب مانده بود.رفتاروسکوتم را که دید کمی محتاط شد: _سکوت علامت رضاست!مگه نه؟...پس از خودمونی...راستش خوبه کارمون زیرزمینیه ،ولی یا اینحال کلی مفتش دورمون ریخته... با دستش مسیر ساختمان نیمه کاره را نشان داد که ازآن کلی دور شده بودیم. همان لبخند اولش را دوباره سر داد: _نگا به ساختمونش نکن...زیر زمین داره به چه وسعتی...خوبیش اینه که محلش خلوته ،کسی کاری به کارمون نداره...دور هم جمع میشیم...بی مقدمه ،میزنیم و می خونیم...همین جور فی البداهه...حسابی خالی میشیم...دیگه چیزی روی دلمون عقده نمیشه...هستن کسایی که بشنون چی میگیم ولی حیف که دورن... اگرهم می خواستم حرف بزنم نمیتوانستم...چیزی ته دلم وول می خورد...عرق سردی کنار صورتم نشست. عکس چهره ی درهم و مخوفی روی لباس تیره رنگش بود...دستش را سمت داشبورد برد و cd ها را به هم زد. روی مچ دستش پرزخمهای خطی قرمز بود.یک سیدی برداشت و توی ضبط گذاشت.از همان موسیقی های لایت وکلاسیک که عاشقشون بودم آرامش ابتدای آهنگش لرزش دلم را گرفت.بی مقدمه زد پشت سرم و گفت: _اه اه...این اراجیف چیه که گوش میدی؟به جای اینکه خالی بشی بدتر پرت میکنه...همین چیزارو گوش دادی که سمم بکم موندی...حیف تو نیست...یه چیزی بگو،4تا فریاد بزن راحت بشی...اصلا بیا پیش خودمون...حق داری!بیرون جلوی دهنمونو میگیرن که حرف نزن...چندروز دیگه بیرون بمونی لال میشی جوون! کمی بلندشد و از توی جیب شلوار جینش به سختی یک usbبیرون اورد و به ضبط ماشین زد...صدایش را زیاد کردوشیشه را پایین کشید.هیچ سرمایی حتی با همان تیشرت حس نمیکرد. موهایش را پشت گوشش زدوخودش با آهنگ شروع کرد به خواندن.انگار موسیقی ازصدای آهن و سنگ پرشده بود.آهنگش روی سرم سنگینی میکرد.صدای خوانندش شبیه صداهایی بودکه توی کابوسهای مبهمم کش می امدند.پسر جوان پشت سرهم و بی وقفه با خواننده تکرار میکردوبا دستانش روی داشبورد ضرب میگرفت.یکی درمیون ناخنهایش بلند بود.تلفن همراهم برای چندمین بار زنگ می خورد.مامان بود.حتما گوشه ای دورازچشم بابا نشسته بود وبرایم صلواتهایی که نذرکرده بود را می فرستاد.به روی خودش نمی اوردولی حس میکردم که چه موقع دلش برایم نگران می شود.تلفن را خاموش کردم.جوان یکدفعه صدای موسیقی را قطع کرد،گیتارش را برداشت وگفت:" نگه دار".به عقب برگشتم.کسی یا چیزی نبود. تا سرم را برگرداندم پیاده شده بود.هرچه چشم چرخاندم اثری از او ندیدم.... باران شدید تر از قبل میبارید.شیشه ها را بالا کشیدم...cdآهنگ خودم را گذاشتم. با موسیقی آرام کوچه و خیابان را رد کردم.دنبال یکی مثل خودم میگشتم.خیابانهای شهر شلوغ تر وکوچه ها باریکترشده بود.مردم بیشتر توی خیابان منتظر اتوبوس و تاکسی بودند.آب سیاه رنگی سطح آسفالت خیابان را گرفته بود. میان تمام ادمهای منتظر؛ دختری با یک مشت کتاب و کاغذ توی بغلش جدا از همه ایستاده بود.از رطوبت افتاده روی کتابها ومقنعه اش که لبه اش توی پیشانیش افتاده و چسبیده بود ،معلوم میشد که خیلی وقت ایستاده بود. برایش بوق زدم.سوار نشد.کمی جلوتر رفت.آرامتر همراهش رفتم.قدمهایش را تندتر کرد.شیشه ی ماشین را پایین کشیدم،مسیر مستقیم را با انگشت اشاره ام نشان دادم.تا چشمش به کتابهای ریخته روی صندلی عقب افتاد ایستاد.کمی اخمهایش باز شد.درعقب را باز کرد.کتابها را کنارگذاشت و نشست.توی آینه چهره اش کامل پیدا شد.سرش را پایین انداخت،به آرامی صدایش بود: _مسیرم این اطراف نیست...کمی دوره...اگه ممکنه تا خونه دربست برید!... می خواستم از یه کوچه ی خلوت تر میانبور برم که شیشه را پایین داد و تمام دسته ی کاغذ توی دستش را بیرون ریخت.فهمید که تعجب کردم،جواب سوال نپرسیده ام را داد: _دیوونه نیستم...نویسنده هم نیستم...اگه بابام اینارو دستم ببینه شاکی میشه...حق داره... وقتی توی عمرم پامو از این خراب شده بیرون نزاشتم و نمیدونم کافی شاپ های این شهر چه رنگیه؟،وقتی هنوز رنگ دریاوجنگل و از نزدیک ندیدم ، وقتی با یه نگاه عاشقانه ی کسی چنان ترس بابام و خانواده ی طاهر میفته تو دلم که عاشقی یادم میره، نمی تونم یه داستان عاشقانه لب ساحل بنویسم...بهم میگن:"داستانات کروکی ندارن!" یعنی غیرواقعی...خیالی... صدای موسیقی را کمتر کردم تا صدایش را واضح تر بشنوم.گفت: _لطفا کمش نکنید...تا یه ساعت دیگه باید دادوهوار بابامو بشنوم که منو چه به این قرتی بازیهای بالا شهری...اونا نفسشون از جای گرم بلندمیشه...میگه:"گشنگی نکشیدن که ببینن دنیا دست کیه؟" ،دروغ میگه...دوست داره همش تو سر زن بزنه، عین همه ی مردای اون اطراف .می خواد عین مامانم بشورم و بسابم و یه وقتایی.... وقتی سکوتمو دید. حرفش را خوردوخودش را با کتابهای روی صندلی مشغول کرد. راست میگفت.یاد مامان افتادم.ولی همیشه می خواست که مثل اون نشم.آدم خودم باشم. هیچوقت نفهمیدم که چه احساسی به بابا داره.هردوشون محبتشونو دست نخورده تو دلشون نگه میداشتن...شاید از من خجالت میکشیدن... شیشه را کمی پایین کشیدم.باد توی صورتش خورد.ازوقتی سکوت منو دیده بود اوهم حرفی نزدوبا دست مسیرش را نشان میداد.به کوچه های باریک ، درختای کهنه وجاهای شلوغ رسیدیم.تابه حال پامو توی این محلها نزاشته بودم.بوی گل و صدای شلوغ فریاد بچه ها،پارس سگ وموتورهای پرصدامی امد.از صداها وادمها که دور شدیم گفت: _همینجاست...رسیدیم.دستش را کنار صورتم آورد.بوی اسکناس مچاله به مشامم خورد.دستش را به ارامی کنار کشیدم و لبخند زدم.حرف آخرش را زد: _زودتر از اینجا برید...همه ی آدمای اینجا غریب نواز نیستن...سریع پیاده وتوی باریکی کوچه ناپدید شد.از انطرف کسی به شیشه میزد.چیزی زیر لب میگفت.شیشه ی را پایین کشیدم.صدایش امد: _از مهمونای ناصر خانی...آخه دخترش از ماشین تو پیاده شد...مال اینورا نیستی!... دندانهایش یکی درمیان خراب بود.یک لایه تیرگی روی پوست کم مووچروک افتاده اش بود.صدایش را پایین تر آورد: _نگا به سروشکلم نکن... خودش را به زور صاف نگه داشت.حالت حق به جانبی به خود گرفت: _همه کاره ی ناصر خانم...حالا چی می خوایی؟ دستش را به سمتم دراز کرد.کف دستای سیاهش بسته ی سفید رنگ توی چشم زد.یکدفعه مردی قوی هیکل کنارش زد.سریع درهارو قفل کردم.سرش را خم کرد.تیزی چاقوی ضامن دارش کنار چانه ام باز شد. با صدای خشک وبرافروخته اش گفت: _بی خیال این دختره شو...ناصر به من بدهکاره...تا اخر عمرشم سگ دوبزنه و برای 4تا ریقو آقایی کنه بازم نمیتونه دین منو بده...صدبار بهش گفتم،دخترت هرچی با از ما بهترون بگرده باز مال ماست...پس گورتو گم کن،تا شب نشده شازده... دستش را پس کشید.شیشه را بالا کشیدم وکوچه ها رد کردم.بوی نفس بد بویش هنوز توی ماشین بود. دلم به حال دختر سوخت. انقدر رفتم که عاقبت توی خیابان پهن و سرسبز افتادم ولی از خیابان خودمان کلی دورشده بودم.کنار خیابان نگه داشتم و با صدای نرم موسیقی و بارون، سرم را روی فرمان گذاشتم... به مرد عریضه نویس گفتم: _اجازه بدید از اینجاشو خودم بنویسم... دستش را پس کشید،گفت: _داستان جالبیه...یاد دخترم افتادم...بدبخت با این پول بخورو نمیرکه من درمیارم به هیج ارزویی نرسید.اشک گوشه ی چشمان چروکش را گرفت.هنوز باورش نشده بود که تمام اینها واقعیت بوده.با خودم گفتم:"خوش به حال دخترش ،حداقل محبت باباشو میدید" . گفت:_بقیشو بگو...گفتم: خواب بودم که کسی به شیشه ی ماشین زد.مردی با لباس سفید،از همانهایی که پلیسهای راهنمایی و رانندگی میپوشند.گفت: _اقا لطفا گواهینامتونونشون بدید...اینجا جای پارک نیست.راست میگفت ،جای پارک نبود.سرجایم خشکم زد.میدانستم فایده ای ندارد ولی گواهینامه را به دستش دادم.اگر حرفی میزدم وجنسیتم را بروز میدادم،حتما جرمم سنگین تر میشد.عینکش را برداشت و به عکس خیره شد...اصلا از اینکه حرفی نزدم تعجب کرد،حتی فکر کردم از اینکه به پروپایش نپیچیدم و التماسش نکردم خوشحال هم شد.گفتم که بی فایده بود.ماشینوسریع به پارکینگ بردند...دیگه کنجکاوی فایده نداشت.انگار بی خانمان شده بودم.هیچ چیزی همراهم نبود.حتی کیف پول و موبایل.توی سرویس بهداشتی فضای سبز ،کلاه گیسم را برداشتم و صورتم را شستم.شالم را باز کردم و روی سرم انداختم.توی آینه چهره ی مسخره ای پیدا کرده بودم ولی خودم بودم....از خانه دور بودم...بدون پول و هیچکس به دختری با تیپ آنموقع من حتی موبایلش را نمیداد که تماس کوتاهی با خانه بگیرم... به ناچار کنار خیابان ایستادم...باران شدید میباریدو هوا گرگ و میش شده بود...تمام ماشینها با سرعت از مقابلم می گذشتند به جز یک ماشین با یک راننده ی جوان با لبخندی به ظاهر مهربان.گفت: "میتونم کمکتون کنم؟ خیلی خیس شدین..بیاین تا هرجا بخواید میرسونمت"...روی صندلی عقب ماشین پر بود از خرت و پرت های نامربوط،به ناچار جلو نشستم...که ایکاش هیچوقت نمینشستم... مرد عریضه نویس گفت: _خوب ؟...چی شد؟.. نگاه چرخاندم.اثری از مرد با عینک دودی نبود ولی ماشینش همچنان سرجایش پارک بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم: _آخرش بود... جاخوردوبا عصبیانیت کاغذهارا مچاله کرد. نگاهش شبیه نگاه به آدمهای گناهکار بود. گفت: _ پولتم نخواستم...ازاول بهت شک کردم که ... خودش را کنار کشیدوکاغذ سفیدی زیر دستش گذاشت و به مردی که ازکنارش میگذشت گفت:"عریضه مینویسم...بیا ضرر نمیکنی!" دلم می خواست محبت نیمه کاره اش را تلافی میکردم که وقتی به سمت شیر آب رفتم و صورتم را شستم، وجود کسی را پشت سرم حس کردم. یک هیبت بزرگ شاید با یک عینک دودی بزرگ.احساس کردم الان است که مچم را بگیرد.نفسم را حبس کردم و دویدم ،تا جاییکه از پارک وخیابان دور شدم...میان دویدنم یاد حرف مامان افتادم که آخرین بار دورازچشم بابا بهم گفت:" زودبرگرد...منتظرم" داستان کوتاه کمربندش رادوباره زیر شکم برامده اش جابه جا کرد. پیرهنش دیگر جای چین و چروکی نداشت .گفت:"قابل شمارو نداره هادی خان!به کوری چشم بعضیها مغازه متعلق به خودتونه" خوب میدانستم که وقتی عمو یحیی میگوید قابل ندارد ،یعنی تا قران آخرش را بده...تخفیف بی تخفیف! منهم بدون حرفی تمام اسکناسها را روی کفه ی ترازوی دیجیتالی مغازه گذاشتم که عمو یحیی همیشه با خواندنش مشکل دارد و مدام غر میزند که شما جوونا چیکار به کار مادارین ،من با همون چرتکه وترازوی سنگی خودم راحت بودم.البته غر زدن هم داردچون اون ترازو های قدیمی حساب دودوتا چهارتای ناقصش را مثل این ترازوها لو نمیداد. این تعارف تکه پاره کردنهای عمویحیی از روی سیاستش است که تا الان روز به روز جنس روی جنس مغازه ی در چوبیش انبار می کند .قید زن و بچه را زده وراه به کاسبی دوتا جوون توی محل نمیدهد. اما همیشه از اینکه پسوند"خان" را به اسمم می چسباندوبه قول خودش زیر میزی و دور از چشم محل برای منکه پسر حاج علی خدابیامرز خادم مسجدوهیات محل هستم ،سفارشی قهوه ی اصل ترک با هزار زحمت میاورد،کلی از مرامش کیف میکنم هرچند اگر الان هم ادرس مسجدرا ازاو بپرسید به جای دست چپ انتهای کوچه کنار گلفروشی ،میگوید بپیچ دست راست سر خیابان،همانجایی که سالهاست به جای حسینیه، مغازه ی 2 نبش پارچه فروشی شده. عمو یحیی ریش سفید داشته و نداشته اش را خاراندو با یک خیز چهارپایه ی چوب گردوی عتیقه اش راکه بارها خواسته ام برای دکور کافه ام کش بروم به طرفم کشاند: _از تو چه پنهون ،اگه تو این محل به جای قهوه ،تریاک می فروختم انقدر خوف نداشتم... و صدا و صورتش را بالا آورد: _نکه بگی می ترسم ...نه!نمی خوام فردا پس فردا با بزرگای محل ،نمونش سالار دهن به دهن بشم...بالاخره هر روز چشم تو چشم میشیم،خوبیت نداره...می فهمی که؟.... چشمم به کیسه ی چروکیده ی زیر چانه اش می افتد که دیگه بادی ندارد،تا آخر حرفش را خواندم و راحتش می کنم: _ترس شما از حضور منه نه فروختن قهوه؟...از سالارودارو دستش می ترسین؟...حتما بخاطر اینکه زدم زیر بساط یه مشت سبیلوی ،استکان بدست،که تو اون سگدونی پر از دود میشدن شیرو شکار،شاخ میشدن برا هم ودور هم نقشه ی قتل و غارت و تیزی می کشیدن و بیرون که میزدن تازه چشمشون برا ناموس مردم وا میشد... عمو یحیی سرتکان میداد،نمیدانم از ترس بود یا تایید،لابه لای کوه کیسه های سفید برنج خزید و با صدای بلند گفت: _حالا برای چی اونجا؟....دنبال درد سر میگشتی جوون که با سالار درافتادی؟...منکه خودم نشنیدم که گفته اخراون کافه رو روسرت خراب میکنه... با سر دنبالش گشتم ،که فقط صدایش می امد.همیشه ی خدا موقع این جور حرفای بو دار خودش را گم و گور میکرد،صدامو بلند کردم: _منو از اون پیری می ترسونی؟...بابامم نمی ترسید...خدا بیامرز دم اخری گفت:"هادی!حلالت نمیکنم حالاکه مامورا ریختن وقهوه خونرو پلمپ کردن ،نزنی زیر پاتوق این بی ناموساکه همیشه ی خدا جای سالم رو سروصورتشون نبود...محله ،مسجد و حسینیه داره...صدای اذونش تا چندتا محله اونورتر میره...واسه خودش آبرو داره...همش هم از بی آبرویی سالار میگفت... عمو یحیی مثل همیشه بی توجه به آخر حرفهایم از لابه لای جنسهای در هم مغازه که دائم خدا هیچ چیز سر جایش نیست خودش را رساند به در مغازه و چشم دوخت به کوچه،در حالیکه تسبیح سبز روشن شاه مقصودش را توی دست سر میداد، سرش را تکان داد: _بسم اله...پناه بر خدا...این دیگه از کجا سروکلش پیدا شد؟...اصلا چرا آزادش میکنن؟... الن که دوباره زخمای قدیمی سر باز میکنه! _کیو میگی عمو یحیی؟ _توروخدا نگاش کن...عین ادم تو هیبت قوله!...آدم وقتی میبینش خوف ورش میداره ،موندم چی جوری تو شکم ننش جا شده ... ا ا داره میاد اینوری...دیگه باید برا زن و بچمون حکومت نظامی اعلام کنیم که از دم غروب تا اله صبح اقا با رفیقاش کمیسیون میگیرن...مثل اینکه نون زندون زیر دندوناش مزه کرده...از این ترس دارم که دوباره چشم تو چشم سالار بشه... سرم را از باریکی بین درو عمویحیی بیرون کشیدم: _ا....اینکه صادقه!...میگن عفو خورده...ترس نداره عمو یحیی،بیچاره فقط قیافش غلط اندازه...ماکه چیزی ازش ندیدیم... ولی راست میگفت،با اون موهای فرو درهم مشکیش که نصفش توی یقه ی چرک مرده ی پیرهن سفیدش شکسته بود و با اور کت سبز لجنی دهه ی 60 که انگار 2تا وزنه ی سنگین توی جیبش میکشید،هیبتی ترسناک پیدا کرده بود.از سایه ی دیوار کوچه خودشو به مغازه رسوند. _سلام مش یحیی! عمو یحیی سر جایش میخکوب شده بود. _چیه مگه جن دیدی؟ خندید.با صدای خشک و گرفته اش خندید: _حکایت من و مردم این محل شده، حکایت جن و بسم اله.... بدون اینکه منتظر جواب بماند از پله ها بالا امد و کناری خودش را با پسته های ریخته ی توی گونی سرگرم کرد.بوی سیگارو نفت مانده میداد که به بوی پودر رخت شویی و صابون که از قدیم توی مغازه پر بود ،غالب شد. عمو یحیی باز خودش را توی مغازه ی هزار تو قایم کردو فقط صدایش می امد: _ریش و سبیلتو زدی صادق...برا ما هنوز همون صادقی...چیزی عوض نشده...مخصوصا واسه سالار...توکه میدونستی اون پیرمرد عقل درس و حسابی نداره...عدل صاف رفتی سراغ دختر اون...ورداشت دختر مثل پنجه ی آفتابو با یه من ادب و هنر پا بست خونه کرد...مادیگه رنگ اون دخترو ندیدیم... چهره ی صادق جوان میزد و خطوط چهرش هنوز شل نشده بود...رفت پشت سر عمو یحیی و بدون اینکه متوجه اش کند یک دل سیر نگاهش کرد.دستش را از پشت روی شانه هایش گذاشت.عمو یحیی از جایش پرید،صادق با لحنی کودکانه گفت: _نمیدونی چه قدر دلم واستون تنگ بود...منکه تو این محل کسیو ندارم...یه ننه که از قدم نحسی ما سر زاد رفت...از بچگی اواره ی خدایی بودیم...فقط یه نفر حرف مارو فهمیدو گفت که فقط قیافم ترس داره نه دلم ،اونم مریم دختر سالار بود...حیف اون دختر که نون خور اون حروم خور بود...اگه بازم ببینمش میرم سراغش ... عمو یحیی دستش را پس کشیدویقه ی دیپلماتش را ایستاند: _برو بابا دیوونه...ترسوندیم! نمی خواد لاپوشونی کنی،اون فقط یه قلم از خلافات بودکه شاهد داشتی... رنگ سرخی توی گوشهای صادق دوید،رگ گردنش پیدا شد: _ببینم مش یحیی تواین چند سال که نبودم تو این محل دزدی و قتل نشد؟...کسی نگاه چپ به ناموستون نکرد؟...دست خودم نیست ، بابا بالا سرم نبوده که بزنه تو سرم که پسر نکن،عیبه...خدا قهرش میگیره...!منکه مادری نداشتم نازمو بکشه ،یه عمه ی پیر که تا 14سالگی فقط ننه ی شکمم بود نه مادر...شماکه اهل تسبیح و ذکری چرا روشنم نکردی و منو از قهر خدا نترسوندی؟....مگه هرکی قیافش به خلاف زد،خلافکاره؟ ازش خوشم اومد.عین بچه ها حرف راست میزد.تازه متوجه من شد.هرچه خودم را سرگرم دیدن یخچال مغازه کردم باز نگاهم میکرد،مجبور شدم جواب نگاهش را بدهم: _سلا م اقا صادق!هادیم پسر حاج علی خدا بیامرز یادته؟...خیلی شاکی به نظر میایی؟... _حاج علی خادم؟...نوربه قبرش بباره ،این 2تا قلم فهم و شعور مونده ته رفتارمو ،حاج علی یادم داد...یکیش شناختن ادما... با صورت به عمو یحیی اشاره کردوعمو یحیی هم که انگار از ادامه ی حرفم می ترسید پرید میون ما: _صادق...این هادی خان ما درست جای قهوه خونه ی سالار ،کافه زده...نمیدونم توش چیکار میکنن؟...جوون اهل ذوق و بامرامیه ،فقط مثل خودت بی کلس...صد دفعه بهش گفتم خوبیت نداره صدای موسیقی از کافت بلند بشه...نمیدونم والا !اگه کافس پس اون قفسه ی کتابای پشت شیشت چیه؟ اگه کتاب می فروشی، پس این جونای قرتی که یا ریشو سبیلشون به زانو میرسه و یا یه تار مو تو صورتشون پر نمیزنه و هی میان و میرن، کی ان؟ اصلا به ادمای اهل مطالعه نمی خورن... بقیه ی حرفشو زیر لب گفت ولی من و صادق خوب شنیدیم: _ریش سفیدای محل باید کلاشونو بندازن هوا با این جوون تربیت کردنشون.. داشت حوصله ام را سر میبرد،اگر منبر می رفت ،دیگر پایین امدنش با خدا بود...دلم می خواست بادش را بخوابانم و اون اتفاقات افتاده و حرفهای زدروتو سالهایی که صادق نبوده رو دایره بریزم تا خنک بشوم،که حرمت سنش را نگه داشتم...میترسیدم صادق با شنیدنش دوباره خون به پا کند ،که حتما هم به پا میکرد.سرم را نزدیک گوشش بردم: _یه سر بیا کافه مهمون من،اگه یه فنجون از قهوه های من بخوری دیگه قید هرچی چایی و قلیون شاه عباسیومیزنی!یک سری حرف مهم باهات دارم که حقته بشنوی... خوشش امدووقتی خندید دندانهای زردویکدستش تا ریشه پیدا شد...اگر سبیل داشت تا الان زرد زرد بود. بی خداحافظی از مغازه بیرون زدیم که جسم تیزی پشتم را سوزاند: _خودت کم بودی ،نکنه می خوای اون دخمرو پاتوق صادق و دارو دستش کنی؟تو و پدرت علیه السلامت که مخالف خلاف و دود بودین! حدسم درست بود.سالاربود. با کلاه دوری و کت و شلوار مشکی که برق قرمزی روی شانه هایش توی ذوق میزد.اما مرتب بود،وقتی برگشتم عصای چوبی منبتش را اینبار توی سینه ام فرو کرد: _سلامت کو؟ساعت چنده که تو کوچه ها ویلونی؟...ما قهوه خونمونو افتاب نزده وا میکردیم و همون ساعت پر مشتری بود...نه مثل شماها... دلم می خواست بهش بگویم اخه به شما چه پیری ،که به خاطر اقام حرمت مو و ریش سفید رنگ کردشو نگه داشتم که سیاهش به بادمجانی میزد.پاکت قهورو جلو رو دستهام گرفتم و گفتم : _علیک سلام...سالار _ببینم هادی اقات نگفت اگه ریش و سبیلتو بزنی حلالت نمیکنه؟...ما از این قرتی بازیها تو محل نداشتیم...معلوم هست تو اون خراب شده چه غلطی میکنی که پاتوق یه مشت دخترو پسر شده...حتما می خوای بگی با ناموسشون میان! صداشو بالا برد.به صادق چشم دوخت.سیگار توی دستش به فیلتر رسیده بود.انگشتانش می لرزید. _به اون صادقم بگو،یا اون دفتر چه رو بیاره بخونم و یا دمشو بزاره رو کولش واز این محل بره...من باید بدونم اون چی بوده؟زورم به اون دختره ی چشم سفید نرسید ولی تورو به حرف میارم... دلم می خواست صادق بلندش میکردو به میخ فرو رفته تو دیوار بالای سرش اویزان میکرد.اندام ریزی داشت بر خلاف اقام.از پسش بر می امدم.عصایش را پس زدم: _شما که ماشالا جونیدو یک تار موی سفید تو صورتتون نیست...می تونید بیاید ببینید تواو به قول شما خراب شده چی میگذره...یه نگاه بچرخونی حتما خوشتون میاد... گرگرفت.توقع شنیدنش را نداشت: _به من میگی هیزوچشم چرون؟هی صادق!نکنه غیرتتو با ریش و سبیلت باد دادی؟یه چیزی بگو! صادق به یک حرکت کتش را روی شانه هایش کشید .پره های بینی اش تکان می خورد،با یک نفس بلند به سمت سالار خیز برداشت و یقه اش را چسبید: _آخه لا مذهب چرا دست از سرم بر نمیداری ؟زبون خوش سرتون نمیشه!یکی بودم حالا شدیم 2تا...صدای کلنگ گورت داره میاد،بگو مریم کجاست تا همینجا گورتو نکندم؟ سالار چند سانتی از زمین فاصله داشت...فکر کردم همین الانه که شلوار اتو کشیدشو خیس کنه،که دویدم و در گوش صادق گفتم: -بی خیال این شو...داره سکته میزنه...من میدونم مریم کجاست...خودم،دیدمش! سالار را روی زمین گذاشت و یقه ی کتش را صاف کردو دستی روی شلوارش کشید.سالار مات نگاه میکرد.صادق با حالتی شرمنده گفت: _شرمنده!دست خودم نبود...خودم پیداش میکنم... □□□□□□□□□□□□□□□□□□ توی این 3 ساعت این برای نمیدانم چندمین باری است که با وجود سردی هوا برای دخترجوان صورتی پوش میز کنار پنجره، اب یخ برده ام و هر دفعه توی چشمانم زل میزند و با نگاهی التماس گونه به ساعتش نگاه می کند و میگوید: _چند دقیقه ی دیگه پیداش میشه...مطمئنم پیداش میشه...اشکالی که نداره منتظر بمونم؟ حتما شخصی را می گویدکه قرار است روی صندلی روبه رویش بنشیند.میگویم:"اشکالی نداره تا هروقت دوست داری منتظربمون" خیالش راحت می شودوسرش را روی میز میگزارد وبا خودم میگویم:"اینجا منتظر بماند،امن تر از بیرون است"باز میگویم :"حتما امروز پیدایش میشود،ای کاش نشانی از مریم داشتم"وموسیقی زیرصدای لایت را بلندتر میکنم تا صدای خنده هایی 2پسر جوان نشسته وسط کافه ،خلوت دختر را به هم نزند.مشغول پاک کردن لکه ی قهوه ی ماسیده روی فنجان میشوم که صدای زنگوله ی بالای در ورودی ،سرم را ناخواداگاه از بین پرده ی مهره ای بیرون میکشد. پوتین های ال استار خاکی رنگ با بندهای شل زیر پاها،شلوار 6 جیب یشمی کتان که روی مچ پاها لول خورده است ،با همان اورکت لجنی و جیبهای سنگینش وسیگار پردود. خودش است،میگویم:"خدا به خیر کند".نگاهی به سرتاسر کافه می اندازد و انگار پشیمان می شود.بیرون میرود و بعد از یک دقیقه برمیگردد،بدون سیگار.احساس میکنم زیر اون اور سنگینش که لبه هایش را روی هم گذاشته چیزی مخفی کرده ،شاید اسلحه ،شاید چاقو یا چندتا نارنجک،شاید اورا فرستاده اند که تا بایک عملیات انتحاری کافه را روی سر هممون خراب کند،از فکرم خنده ام میگیرد یا شاید از ترس است که هذیان فکر میکنم.روی صندلی میز کنار کتابخانه می نشیندو کلاهش بافت سبز رنگش را از سرش میکشدوبه کتابها خیره می شود.برایش قهوه ی مخصوص درست میکنم و سر میزش می نشینم. _خیلی بهتر از قهوه خونش،یه نموره تاریک میزنه ولی خوف نداره،هواش زیادی پاکه...گفتی ازش خبرداری؟ _آره...6ماه پیش برای اولین بار اومد اینجاو اولین بار بود که میدیدمش،با یه چمدون... با شرمندگی گفت:دختر سالارم، اومده برای اولین و اخرین بار اینجارو که مثل بختک روسینه ی باباشه ببینه... _آخرین بار؟ _آره...خیلی حرف داشت ولی میترسید نکنه کسی اینجا ببینش و راپرتشوبه باباش بده،گفت برای همیشه دارم میرم شهرستان...میدونستم از چی فرار میکنه؟ _از چی؟ _معلوم بود،از عمو یحیی!هیچ کس فکرش را نمی کرد... بعد اون ماجرا به سالار گفته بود نزار دخترت تو خونه و محل بیشتر بی آبرو بشه...عقدش میکنم تا آبا از آسیاب بیفته... رگ دستان صادق برجسته شد،مشتش را روی میز کوبیدونعلبکی پر از قهوه شد.از زیر کتش چیزی شبیه دفترچه بیرون آوردوبه دستم داد.جلد چوبی داشت با کنده کاریهای دستی.گفت: "کار دست خودمه".دفتر چه پر بود از نوشته ،جای سفیدی نمانده بود.زیبایی و سیاهی خطش با نقش و نگارهای کشیده ی حاشیه های کاغذ، چشم رامیزد.کتش را درآورد.انگار خیالش راحت شده بود.دستش را زیر چانه اش زدوگفت: _کدوم بی آبرویی؟ کدوم جرم؟مریم تنها کسی بود،وقتی که یه روز توی پارک داشتم شعرمی نوشتم،بدون ترس کنارم نشست.اولین بار بود که یک زنو انقدر ازنزدیک حس میکردم.. گفت:براش بخونم...باورت میشه ؟با این هیبت از یه زن خجالت کشیدم.استاد ادبیات بود،از اون به بعد شدم شاگردش...بیشتر روزا روی همون نیمکت براش می خوندم واون هم با دستخطش برام اصلاحشون میکرد...دستهای ظریفی داشت ،دلم نیامد ،گفتم اگه توی دستهای زمختم بگیرمشان حتما میشکند...حتی یکبارم جرات نکردم تو صورتش نگاه کنم و فکر بد به سرم بزند... دفترچه را ازدستم گرفت و شروع کرد به خواندن.به او نمیامد. صدایش حزن داشت...لابه لای صدای موسیقی وصادق،صدای گریه ی نرم دختر جوان گم شدواخرین بار بود که صادق را میدیم و اخرین حرفش این بود: _بالاخره پیداش میکنم! نقدی بر داستان "کوله" نوشته ی رضوان حاج حسینی داستان "کوله"با درون مایه ای اجتماعی آغاز می شودوبا تصویری موهوم از دنیای مردگان به پایان میرسد.دنیایی که دختر را با خود کشیده است و حالا می خواهد او را پس بزند.داستان با درون مایه و شیوه ی روایتی متفاوت از نویسنده جوانش ،رضوان حاج حسینی به رشته ی تحریر درامده است.استفاده از مضامین شناخته شده ی اجتماعی مانند ازدواج و فقر عاطفی در خانواده های طبقه پایین جامعه دستمایه نویسنده در خلق اثر بوده است. داستان اگرچه دارای زبانی گویا وبرانگیزاننده هم ذات پنداری مخاطب است اما از ساختاری نه چندان یکنواخت و گاهی ضعف در تالیف رنج میبرد.اشتباهات نگارشی و املایی در داستان بسیار مشاهده می شود که بهتر بوده نویسنده اهتمام بیشتری برای اصلاح انها به خرج میداد.از ایندست می توان به املای نادرست کلمات حواس،نمی ذارو و قطع و وصل اشاره کرد. در داستان کوله،گویی دختر دگرگون نمی شود و حتی طغیان هم نمی کند.چرا که او بارها از خیال پردازی خود استفاده کرده تا از دودومنقل پدر فرار کند و حداقل در خیالش به انچه می خواهد برسد.در جایی پدر به او میگوید:"دختر انقدر خیالباف نباش قصه ی شاه و گدا مال قصه هاس".او تنها برای فرار از دنیایی که در ان گرگ ها برای او پنجه تیز کرده اند،با خیال پردازی اش پا به دنیای مردگان گذاشته است و می خواهدسوار قطاری بشودکه اگرچه مقصدش نامعلوم و شاید نابودی باشد ،اما همسفرش پسری است که قرار است قهرمان رویاهایش باشد.پسرکه مال آن دنیاست و از کثیفی های آدمهای این دنیا دور است،دختر را به قبری دعوت کرده که در ان تنها نیست و گویی در دنیای ماورائی دختر هم آدمها دچار بدی هاو الودگی ها هستند.یکی در فکر کوله ی ا.ست و دیگری نگاهی شهوت الود به او دارد.پسر،دختر را می بیند و می شناسد اما دختر او را نمی بیند و این می تواند تداعی کننده ی رویا بودن پسر و اینکه دست نیافتنی است،باشد.ضمن اینکه در مردم عقیده بر این است که مردگان زنده ها را می بینند اما زنده ها نمی توانند انها را ببینند.این روایت از یک انسان سرخورده از سوی نویسنده ستودنی است. آنچه مبهم است اینکه دختر با یک قطار می رود و پسر که با او همراه نشده با قطار دیگر.اینکه انها از هم دور می شود قابل توجیه است اما چرا هردو با قطار میروند؟قطار عنصر اشنایی است که با مفهوم مرگ پیوند خورده است.مانند لبه ی گور و پر زدن آدمها که بخشهایی از داستان را درحد خلق سمبولهای پیش و پا افتاده ،تنزل داده است.حالا چرا دختر مسافر قطاری می شود که قرار است اورا به زندگی نکبت بارش برگرداند؟ نویسنده داستان "کوله"از گفتگو برای روایت به خوبی بهره برده است و اگر چه با حذف برخی جملات و اضافه و ویرایش چند باره ی اثر ،می تواند به داستان منسجم تری برسد،اما از زاویه دید سوم شخصی که هم جنس شخصیت اصلی است به خوبی توانسته مخاطب را به جریان اصلی داستان وارد کند. حامد امامی-19/3/90
شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن می زد و غزل می گفت
بتهوون عظیم ترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت
و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود، عظیم ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخسن هاوزن را
ناصرالین شاه هم شعر می سرود و هم نقاشی می کرد و نقاش می پرورد
اما، برای یک تکه طلا می داد سارق را زنده زنده پوست بکنند
| www . night Skin . ir |


